دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿19✿

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - صبح
مینجون رو به روی میز جونگیون میایسته و میگه:
_ از اون موقع که فهمیدی درموردم اشتباه میکنی رفتم توی قلبت، نه؟!
جونگیون با تعجب نگاهش میکنه و میگه:
_ از کجا فهمیدی؟... ولی یه چیزی رو اشتباه گفتی، بخاطر اینکه درموردت اشتباه کرده بودم نبود که رفتی توی قلبم... بخاطر چشمهای مهربونت بود.
مینجون: پس... پس چرا اونموقع گفتی که میخوای باهام فقط دوست بمونی؟ 
جونگیون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ نمیخواستم خودمو درگیر رابطه ای بکنم.
مینجون: چرا؟! اگه واقعا اینقدر از من خوشت اومده بوده، چرا جلوی خودتو میگرفتی؟!
جونگیون: بیا بعدا درموردش حرف بزنیم... باشه؟!
مینجون درحالی که با سر تأیید میکنه یهو یادش میاد جونگیون قبل از اینکه با هم قرار بزارن بهش گفته بود "تو هم سعی نکن به من از این نزدیکتر بشی... اونطوری تو برای من سختش میکنی." توی فکر فرو میره و با خودش میگه "انگار دوست نداره درموردش حرف بزنه" 

داخلی - راهروی مدرسه - بعد از ظهر
جونهو و مینجون دارن از کنار اتاق مشاوره رد میشن که یهو پدر چانسونگ رو میبینن که با چانسونگ بحث میکنه. جونهو که آیون رو توی اتاق مشاوره میبینه، به پهلوی مینجون میزنه و آروم میگه:
_ انگار قضیه ی آیون با چانسونگ بوده!
مینجون: غیر ممکنه! چانسونگ با بچه های مدرسه نمیخوابه!
جونهو: راست میگی اون کلا زنهای بزرگتر از خودش رو دوست داره.
مینجون: عجیبه... چانسونگ کارشو خوب بلده، چطور میتونه این اشتباه رو بکنه؟! اونم با یه دختر مدرسه ای؟
جونهو: راستی تو میدونی توی راه زیرزمین دروبین نصب کردن؟
مینجون: نه...چرا اونجا دوربین گذاشتن؟
جونهو: هرچی بوده بعد از قضیه ی آیون گذاشتنش... شاید به مدرسه گفته که اونجا با یوگیام خوابیده!
همین لحظه چانسونگ با صدای نسبتا بلندتری میگه:
_ بابا حرفمو باور کن... چند دفعه بگم من اصلا تاحالا پامو توی اون زیرزمین نذاشتم.
جونهو و مینجون تا اینو میشنون با تعجب به هم نگاه میکنن. جونهو متوجه یوگیام میشه که کنار کمد دانش آموزها ایستاده و یواشکی به حرفهای چانسونگ و پدرش گوش میده. جونهو پوزخندی میزنه و میگه:
_ حالا فهمیدی چی شده؟


داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - بعد از ظهر
آیون همراه مادرش از اتاق بیرون میره. هیوری هم داره میره که چانسونگ دستش رو میگیره و میگه:
_ تو هم حرفمو باور نمیکنی. من با آیون کاری نکردم... فقط هفته ی اول شروع مدرسه ها باهاش دوست شدم و بعدش از هم جدا شدیم. (با ناراحتی) تو هم حرفات و دوستیت الکی بود؟ فکر میکردم میتونم به دوستیمون اعتماد کنم، یادم رفته بود یه معلم فقط برای سرزنش کردن دانش آموزشه.
هیوری: من سرزنشت نمیکنم، میدونم که دروغ نمیگی... اگه پدرت و مدرسه میذاشتن بیشتر بررسی میکردیم ولی اونا میخوان روی این قضیه سرپوش بذارن. منم فقط یه معلمم و از دستم کاری برنمیاد. 
چانسونگ لبخند تلخی میزنه و میگه:
_ هیچ کس دلش نمیخواد واسه من کاری بکنه.
هیوری دست چانسونگ رو به گرمی میفشاره و میگه:
 _ اگه میخواستن جریمت کنن و اینو توی پرونده ات ثبت کنن مطمئن باش ساکت نمیموندم. شنیدی که مدیر چی گفت، حالا که دیگه آیون بچه رو سقط کرده، دیگه نمیخوان اخبارش بپیچه، یه چیزی بوده بین خودمون. فقط بدون که من بهت اعتماد دارم.

داخلی - کلاس درس 1 - ظهر
جیهیون پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ هوا خیلی خوب شده... آخر هفته میخوایم از یه منطقه ی تاریخی بازدید کنیم، هرکسی دوست داره میتونه ثبت نام کنه.
جینیونگ: کجا میریم؟
جیهیون: معبد بولگوکسا.
یوگیام: اونجا که خیلی از سئول دوره!
جیهیون: بخاطر همین آزاد گذاشتیم که هر کسی دوست داشت بیاد. تعداد محدودی از دانش آموزها رو هم میبریم. ثبت نام از ساعت 2 بعد از ظهر شروع میشه اگه خیلی دوست دارید بیاید، زودی ثبت نام کنید.
جکسون توی چت روم گروهی به مارک و جینیونگ پیام میده "بچه ها بیاید بریم." جینیونگ مینویسه "باید زودی ثبت نام کنیم تا جا پر نشده." مارک "یادتون باشه سر ساعت 2 ثبتش کنید." 

خارجی - حیاط خوابگاه - عصر
جونگیون به طرف مینجون میاد و کنارش میشینه. مینجون با خوشحالی میگه:
_ تونستم برای تو هم ثبت نام کنم.
جونگیون با ناراحتی میگه:
_ چرا قبلش با من هماهنگ نکردی؟! من نمیتونم بیام.
مینجون: چرا؟ آخر هفته س و مدرسه تعطیله، تو هم که خونه تون نمیری! پس میریم گردش و خوش میگذرونیم (با التماس) بیا!
جونگیون: نه... من نمیام.
مینجون: یعنی ثبت نام رو کنسل کنم؟
جونگیون با سر تأیید میکنه. مینجون میگه:
_ اگه تو نیای، منم نمیرم.
جونهو که بهشون نزدیک میشه میگه:
_ تو نری، منم مجبورم نرم.
یدونه میزنه پس کله ی مینجون و میگه:
_ مگه خودتو یکسال عقب ننداختی که کل سال رو با هم حال کنیم... حالا بخاطر جونگیون بیخیالش شدی؟
مینجون با دست جلوی دهن جونهو رو میگیره. جونگیون میگه:
_ انگار جونهو خیلی دوست داره باهات بره. چرا میخوای کنسلش کنی؟ تو هم برو.
مینجون: تا حالا با هم قرار درست و حسابی نرفتیم، دوست داشتم تو هم توی گردش باشی، یواشکی جیم میشدیم و برای یه بار هم که شده بیرون از این چهار دیواری یه قرار کوچولو میذاشتیم.
جونگیون: گفتم که نمیتونم.
مینجون با ناامیدی میشینه و میگه:
_ باشه. 

داخلی - مدرسه - دفتر دبیران - صبح
جونگیون رو به جیهیون، میگه:
_ من پشیمون شدم. میخوام اسمم رو از لیست حذف کنید.
جیهیون: نمیشه، عزیز دلم. مگر اینکه کسی باشه که جات رو پر کنه.
جونگیون: تا کی وقت دارم؟
جیهیون: دو روز.

داخلی - آپارتمان - عصر
جکسون و مارک که دستهای هم رو گرفتن به طرف در ورودی خونه ی خانواده ی مارک میرن، مارک به دستهاشون نگاهی میکنه و قبل از اینکه رمز در رو وارد کنه دست جکسون رو رها میکنه. جکسون با اضطراب بهش نگاه میکنه. مارک میگه:
_ متأسفم.
جکسون: میفهمم. 

داخلی - منزل توان - عصر
مارک و جکسون وارد میشن. مینهو جلو میاد و سلام میکنه و بعد از اینکه خودشونو به هم معرفی میکنن، مینهو میگه:
_ مارک خیلی ازت تعریف میکرد، دوست داشتم از نزدیک ببینمت.
جکسون: منم خوشحالم که باهاتون آشنا شدم.
مارک رو به مینهو، میگه:
_ ما میریم توی اتاق، جینیونگ هم یکم دیگه میرسه.
مینهو: باشه... من درو براش باز میکنم.

داخلی - منزل توان - اتاق مارک - عصر
مارک تا در رو میبنده، جکسون میگه:
_ به برادرت گفتی؟!
مارک: نه!
جکسون: آخه یه حسی بود. بهم یه جوری نگاه میکرد.
مارک میخنده و میگه:
_ ترسناک بود؟!
جکسون به بازوی مارک ضربه ای میزنه و میگه:
_ نه بابا... (آرومتر ادامه میده) یکم.
جکسون به اطرافش نگاه میکنه و میگه:
_ اتاقت خیلی خلوت و  تر و تمیزه. مثل میزت توی خوابگاهه.
مارک عکس اقیانوسی توی آمریکا رو نشون میده و میگه:
_ اینجا جاییه که شنا یاد میگرفتم.
جکسون: خیلی خوشگله، دلم میخواد باهم بریم اونجا.
تق تق در به صدا در میاد، مینهو در رو باز میکنه و رو به مارک، میگه:
_ دوستتون هنوز نیومده، من دارم میرم. مامان کیک پخته بود توی یخچاله، از دوستهات خوب پذیرایی کن.
مینهو میره. مارک کیک و خوراکی میاره و هر دو کنار هم نشستن، سکوتی ایجاد میشه. جکسون که انگار منتظر چیزیه، نگاهی به اطراف اتاق میندازه، میگه:
_ خب حالا چیکار کنیم؟!
مارک با لبخند بزرگی میگه:
_ مگه باید کاری کنیم؟!
جکسون چشمهاشو جمع میکنه و میگه:
_ ای ای ای ... منظورم از اون کارا نیست.
مارک تنه ای بهش میزنه، جکسون هم در جواب بهش تنه میزنه. مارک دوباره یه محکمترش رو میزنه و همینطور میخندن و به تنه زدن ادامه میدن که صدای زنگ در متوقفشون میکنه. جکسون میگه:
_ جینیونگ اومد.
 وقتی جینیونگ وارد میشه و میبینه خانواده مارک خونه نیستن، همینطور که کنار جکسون میشینه، درحالی که میخنده میگه:
_ چرا به من گفتید بیام؟ نمیتونید تنهایی خوش بگذرونید.
مارک با تعجب بهش نگاه میکنه، جکسون محکم میزنه به پشت جینیونگ و میگه:
_ چیه؟ با ما بهت بد میگذره؟
مارک میخنده و رو به جینیونگ، میگه:
_ بیشعور مامانم این کیک رو فقط برای تو پخته.
جینیونگ: اوه از همون کیک اون دفعه ایه س؟ عاشقشم.
و شروع به خوردن میکنه.   

داخلی - مدرسه - کلاس درس 2 - صبح
جونگیون که درمورد گردش تاریخی یه پست توی سایت مدرسه گذاشته، از دیروز هی منتظره تا کسی بخواد جاش رو بگیره. با ناامیدی با خودش میگه "پس چرا هیچکی نمیخوادش؟! واقعا کسی نیست که دوست داشته باشه بره؟!" جونهو که داره از کنارش رد میشه اون پست رو توی موبایل جونگیون میبینه، کنار مینجون میشینه و آروم میگه:
_ مطمئنی کار خوبی کردی؟ 
مینجون با سر تأیید میکنه و میگه:
_ اگه پستش رو برای دیگران مخفی نمیکردم که تا الان صد نفر ازش جاش رو خواسته بودن!
جونهو: آخه... انگار واقعا دوست نداره بیاد.
مینجون: تا الان به خواسته ی اون یواشکی قرار گذاشتیم، این یه بار اون به خاطر من مسافرت بیاد (سرش رو روی میز میذاره) حتی اگه این کارم خودخواهی هم باشه برام مهم نیست. فقط میخوام با خودم ببرمش.     

داخلی - اتوبوس - صبح
تا جونگیون وارد اوتوبوس میشه، نیکون شوکه میشه و با خودش میگه "این دیوونه با چه جرأتی داره میره گیونگجو؟!" جونگیون کنار یرین میشینه، جونهو رو به مینجون میگه:
_ چرا نیومد پیش تو؟
مینجون شونه هاشو بالا میندازه و به جونگیون پیام میده "هنوز از دستم عصبانی هستی؟" جونگیون جواب میده "نه" جونهو چند ضربه روی ران مینجون میزنه و میگه:
_ عصبانیه.
مینجون دوباره پیام میده "پس چرا پیش من نشستی؟" جونگیون جواب میده "اگه همیشه پیش هم باشیم ضایع میشه که قرار میذاریم، اینطور نیست؟" 
جینیونگ میخواد بره پیش مارک و جکسون ولی تا میبینه با هم دارن حرف میزنن، حس میکنه اگه بره پیششون مزاحمشون میشه پس جلو نمیره و توی جاش میشینه.    

خارجی - رستوران کنار جاده - ظهر
دانش آموزان از اتوبوس پیاده شدن و تعدادی داخل رستوران و تعدادی هم سر میزهای بیرون رستوران نشستن. جونگیون تا از توالت بیرون میاد، میبینه نیکون پشت در ایستاده. نیکون به طرفش میاد و یدونه ماسک دهان رو توی صورت جونگیون پرت میکنه، جونگیون با تعجب بهش نگاه میکنه. نیکون میگه:
_ مگه سرما نخوردی؟
جونگیون: نه!
نیکون سرش رو بهش نزدیک میکنه و در گوشش میگه:
_ نمیدونم با این مغز کوچیکت چطوری فرار کردی؟ (توی چشمهاش نگاه میکنه) نمیدونی اونا اینجا بیشترین نیرو رو دارن، اگه ببیننت چیکار میکنی؟
جونگیون: چرا بهم کمک میکنی؟
نیکون لبخند کجی میزنه و میگه:
_ دوست داری لوت بدم؟!
جونگیون ماسک رو به صورتش میزنه و میگه:
_ بلاخره برای کارات باید یه دلیلی داشته باشی.
نیکون: شبیه خودمی... راحت شدی؟ بهتره مراقب باشی. (در حالیکه ازش دور میشه) نمیفهمم چرا اومدی توی دهن شیر!
جونگیون با ناراحتی آهی میکشه.  

گیونگجو
داخلی - معبد بولگوکسا - بعد از ظهر 
در حین بازدید یوگیام به طرف آیون میره. آیون آروم میگه:
_ زیاد طرفم نیا، بهمون شک میکنن.
یوگیام: مگه نگفتی قضیه تموم شده. 
آیون و یوگیام همینطور که با هم راه میرن، میگن و میخندن. جونهو تا میبینشون با ناراحتی به چانسونگ فکر میکنه. یرین سریع به طرف جونهو میاد و دستش رو توی دستش میذاره، میگه:
_ بیا بریم چای سنتی بنوشیم.
هیوری که جونهو و یرین رو زیر نظر داره تا میبینه دارن از جمع دور میشن سریع دنبالشون میره. در حین چای نوشیدن یرین ادای قدیمیها رو درمیاره و با لحجه ی خنده داری صحبت میکنه، جونهو که میخنده یهو چای توی گلوش میپره. یرین سریع جلو میره و آروم میزنه به پشتش و خم میشه تا چهره ش رو ببینه، همین لحظه هیوری که از دور نگاه میکنه، فکر میکنه یرین میخواد جونهو رو ببوسه، جلو میاد و میگه:
_ شما دوتا چرا از گروه جدا شدید؟!
یرین و جونهو با تعجب بهش نگاه میکنن. جونهو میگه:
_ شما هم از چای بنوشید، خیلی خوبه.
مینجون و جونگیون همینطور که اطراف معبد رو میگردن فقط با سکوت کنار هم راه میرن. مینجون میگه:
_ اگه میدونستم مریضی... اصلا همچین کاری نمیکردم، ببخشید.
جونگیون با بیحالی میگه:
_ اشکالی نداره. 

خارجی - باغ معبد بولگوکسا - عصر
بعد از بازدید از معبد همه توی باغ میگردن. مارک و جکسون اتفاقی از جمع دور شدن و لای درختا رفتن. مارک میگه:
_ بیا اینجا عکس بگیریم.
با هم چندتا سلفی میگیرن ولی چون مارک تمرکزش روی عکس گرفتنه، چهره اش توی عکس خندون نمیافته. جکسون قلقلش میده و میگه:
_ چرا خنده ی قشنگت رو توی عکس نشون نمیدی. 
مارک میخنده، جکسون وقتی میبینه کسی اطرافشون نیست، دستهاشو آروم میبره توی بلوز مارک و همینطور پهلوها تا روی سینه ش رو قلقلک میده. مارک هی میخنده و جکسون که از صدای خنده ی مارک لذت میبره هی کارشو تکرار میکنه.
Mark - Jackson - Markson - Jark - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
از طرف دیگه مینجون و جونهو که دارن به این طرف میان یهو اونا رو میبینن. جونهو با لبخند میگه:
_ این دوتا رو نگا... چه حالی میکنن.
همین لحظه جکسون دستش رو دور کمر مارک میگیره و به خودش میچسبونش و لبهاشو میبوسه. مینجون و جونهو که متعجب شدن با دهنِ باز به هم نگاه میکنن. جونهو سریع مینجون رو میگیره و پشت درختی قایم میشن. مینجون آروم میگه:
_ این دوتا گی ان؟!
همین لحظه متوجه میشن جیهیون که داره از باغ عکس میگیره به سمتشون میاد. سریع به طرفش میرن و مینجون میگه:
_ خانم جون... اونطرف زمین خیلی گِلیه، میترسم پاشنه ی کفشتون توش گیر کنه.
جیهیون: واقعا... زمین بنظر خیلی خیس نمیاد.
مینجون سریع مانع راهش میشه و جونهو با صدای بلند میگه:
_ مارک... جکسون.
مارک و جکسون با هول از هم جدا میشن و مارک با صدای بلند میگه:
_ چیه؟
جونهو: شما تونستید گِلها رو از روی کفشتون پاک کنید؟!
جکسون بعد از کمی فکر کردن میگه:
_ نه!
مارک و جکسون هر دو با اضطراب به هم نگاه میکنن، جکسون سعی میکنه کفشهاشو گلی کنه، مارک از توی کوله پشتیش بطری آب رو بیرون میاره و روی زمین میریزه، هر دو کفشهاشون رو گلی میکنن و به طرف صدای جونهو میرن. جیهیون به کفشهاشون نگاه میکنه و میگه:
_ خوب شد من نرفتم... وگرنه کفشهای نازنینم خراب میشد.
جیهیون ازشون دور میشه. جونهو با شیطنت به مارک و جکسون نگاه میکنه و رو به جکسون، میگه:
_ زیپ شلوارت بازه!
جکسون با تعجب به شلوارش نگاه میکنه. مینجون ضربه ی محکمی به بازوی جونهو میزنه و میگه:
_ هی اذیتشون نکن.
مارک و جکسون با نگرانی به هم نگاه میکنن. جونهو میگه:
_ نترسید... خودم هواتون رو دارم (چشمک میزنه) نمیذارم کسی بفهمه.
مارک با خجالت میگه:
_ از کِی فهمیدید ما...؟
مینجون: همین الان... ولی جون جیهیون داشت میومد طرفتون.
 جونهو دستش رو روی شونه ی مارک میذاره و میگه:
_ وگرنه مزاحمتون نمیشدیم.
مینجون دست جونهو رو از روی شونه ی مارک برمیداره و میگه:
_ حواست باشه... یه موقع دوست پسرش ناراحت میشه.
جکسون دستی به پشت گردنش میکشه و میگه:
_ میشه بس کنید.

داخلی - رستوران - شب
همه دارن شام میخورن. جونگیون که مجبور شده ماسکش رو دربیاره، هی با نگرانی به اطرافش نگاه میکنه. مینجون که کنارش نشسته، یواشکی دستش رو میگیره و میگه:
_ حالت خوبه؟!
جونگیون: آره.
مینجون: امروز همش یجوری بودی، داری نگرانم میکنی!
جونگیون با لحن تندی میگه:
_ گفتم که چیزی نیست.
مینجون دست جونگیون رو رها میکنه و میگه:
_ باشه...
و به غذا خوردنش ادامه میده. جونهو با دیدن رفتار تند جونگیون، ناراحت میشه.
چند میز اونطرفتر چند مرد قوی هیکل نشستن و یواشکی به جونگیون نگاه میکنن. یرین گوشه ی بلوز جونهو رو میکشه و اون مردها رو نشون میده و میگه:
_ میشه باهام بیای؟ اونا خیلی ترسناکن.
جونگیون با دیدن اون مردها سریع ماسکش رو میزنه، بلند میشه و میگه:
_ من سیر شدم... برمیگردم توی اتوبوس. 
مینجون هم بلند میشه و میگه:
_ منم باهاش میرم.
هر دو با هم میرن. جونهو رو به یرین میگه:
_ تو مگه هیجان دوست نداری؟  
یرین: ولی اونا خیلی زیادی از حد ترسناکن.
جونهو میخنده و میگه:
_ من که نمیتونم بیام توی توالت دخترونه!
یرین نیشگونش میگیره و میگه:
_ فقط تا دم سرویس بهداشتی برسونم!
جونهو و یرین بلند میشن و به طرف سرویس بهداشتی میرن. یرین میره داخل و جونهو همونجا منتظرش میاسته، وقتی یرین بیرون میاد جونهو یهو میترسونش و یرین از ترس جیغ کوتاهی میکشه و میگه:
_ خیلی ترسیدم.
جونهو بهش چشمک میزنه. هیوری که زیرنظر دارشون با خودش میگه "شاید بخوان دوباره اون کارو تکرار کنن ایندفعه باید جلوشونو بگیرم" 

داخلی - اتوبوس - شب
جینیونگ، مارک و جکسون کنار هم روی صندلی های ته اتوبوس نشستن. جکسون یواشکی دست مارک رو میگیره و نوازش میکنه. جینیونگ که متوجه شده، خودشو به خواب زده. مارک آروم به جکسون، میگه:
_ کِی به جینیونگ بگیم؟
جکسون شونه هاشو بالا میندازه و میگه:
_ فکر میکنی شوکه بشه؟
مارک: شایدم مثل مینجون و جونهو نسبت بهش خونسرد باشه. 
جینیونگ که حرفهاشون رو شنیده با خودش میگه "دیوونه ها! به چی فکر میکنن؟! من خیلی وقته منتظرم." 
   
داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - نیمه شب
جکسون توی جاش دراز کشیده. چانسونگ که داشت با موبایلش صحبت میکرد تماس رو قطع میکنه. تکیون میگه:
_ چی شد؟ بابات از آیون شکایت نکرد؟!
چانسونگ: بابام خودش هم بهم اعتماد نداره. گفت حتی اگه کار خودم نیست هم چیزی نگم و بزرگش نکنم چون فقط باعث بدنامی میشه. 
تکیون: آره خب اگه توی مدرسه میپیچید و توی پرونده ات مینوشتن، برای آینده ات بد میشد. حداقل اینش خوبه که مجازاتت نکردن. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.
چانسونگ: معلومه، این مدرسه اینقدر شهرت براش مهمه که حتی نخواست بدونه حقیقت چیه!

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - صبح
چانسونگ از خواب بیدار میشه و میبینه برای موبایلش یه پیام از طرف جادوگر اومده "ساعت 10 بیا حیاط پشتی مدرسه" با خودش میگه "این چیه؟ چی کارم داره؟"

خارجی - مدرسه - حیاط پشتی - صبح
یوگیام تنها گوشه ای از حیاط ایستاده. چانسونگ رو میبینه که داره به این طرف میاد. نفس عمیقی میکشه، جلو میره و میگه:
_ سلام... من یوگیام هستم.
چانسونگ: اینجا چیکار میکنی؟
یوگیام: راستش... من بهت یه عذرخواهی بدهکارم.
چانسونگ: چی داری میگی؟ من اصلا تو رونمیشناسم.
یوگیام سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ بخاطر منه که توی دردسر افتادی.
چانسونگ: چی؟
یوگیام: آیون دوست دختر منه. فقط میخواست از من محافظت کنه. قصدمون توی دردسر انداختن تو نبود.
چانسونگ با عصبانیت دندونهاشو روی هم میفشاره و میگه:
_ چرا الان داری اینا رو به من میگی؟
یوگیام: من باید دادستان بشم بخاطر همین نباید توی پرونده ام سابقه ی بدی باشه. لطفا منو ببخش.
چانسونگ: کثافت... فقط بفکر خودت بودی؟ (با مشت میکوبونه توی صورتش) وقتی داشتی اون کارو میکردی حتی یه لحظه هم به آینده ی آیون فکر نکردی؟ به تو هم میگن مَرد؟ (با مشت به طرف دیگه ی صورتش میزنه) اگه عرضه ی درست انجام دادن کاری رو نداری پس نکن.
یوگیام جلوش زانو میزنه و با التماس میگه:
_ اگه تو نبخشیم، جادوگر لوم میده... خواهش میکنم منو ببخش.
چانسونگ پوزخندی میزنه و میخواد بره که یوگیام دستش رو میگیره و میگه:
_ هی داره تهدیدم میکنه! اگه بدون اینکه به دوربین علامت بدی از اینجا بری همون لحظه به همه ی مدرسه لوم میده.
چانسونگ خنده ی تمسخر آمیزی میکنه و دست یوگیام رو کنار میزنه. یوگیام با صدای بغض آلودی میگه:
_ باور کن قبل از اینکه جادوگر مجبورم کنه صد بار به اینکه خودمو لو بدم فکر کردم. بخاطر همه چیز متاسفم. 
چانسونگ آهی میکشه و با خودش میگه "بلاخره یکی پیدا شد که به فکرمه" بوسه ی هوایی به طرف دوربین مدار بسته میفرسته و میره.

داخلی - مدرسه - زیرزمین - صبح
جونهو و مینجون که داشتن یوگیام و چانسونگ رو نگاه میکردن، میزنن قدش و جونهو میگه:
_ خیالم راحت شد! نمیدونی چقدر روی اعصابم بود وقتی دیدم آیون و یوگیام دارن خوش میگذرونن و چانسونگ بجاشون غصه میخوره.
مینجون: خب الان حداقل چانسونگ میدونه که قضیه چی بوده. هرچند فکر نمیکنم از ناراحتیش کم شده باشه.

داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - شب
نیکون از توی پاکتی که رئیسش بهش داده پولی رو بیرون میاره و میشمره، با ناراحتی مشتش رو کف دستش میکوبونه و با خودش میگه "لعنتی هنوز خیلی کمه" مرد قلدری  جلو میاد و عکس جونگیون رو به نیکون نشون میده و میگه:
_ تاحالا توی مدرست این دختر رو دیدی؟
نیکون الکی با دقت به عکس نگاه میکنه و میگه:
_ چهره ی معمولی ای داره! نمیدونم.
مرد: اگه دیدیش سریع بهم خبر بده، گرفتی؟
نیکون: بله.
نیکون درحالی که از اتاق بیرون میره با خودش میگه "میدونستم اینطوری میشه! حالا میخواد چیکار کنه؟! دختره ی احمق!" 

داخلی - راهروی خوابگاه - شب
نیکون با لباس دخترونه میخواد وارد خوابگاه دخترا بشه که یهو توی جاش میاسته و با خودش میگه "اگه الان به جونگیون بگم و فراریش بدم. وقتی اونا بیان و ببینن جونگیون همکلاسیمه، میفهمن که بهشون دروغ گفتم و کمکش کردم... باید یه کار دیگه ای بکنم!"

داخلی - مدرسه - اتاق معلمها - شب
نیکون همونطور با لباس دخترونه و طوری که چهره اش رو پوشونده، یواشکی وارد اتاق میشه و به سمت مدارک دانش آموزان میره. یهو از طرف جادوگر بهش پیام میرسه "داری چیکار میکنی؟!" نیکون محلش نمیذاره. دوباره پیام میاد "قصد داری با مدارک چیکار کنی؟ شاید بتونم کمکت کنم!" نیکون در جواب مینویسه "من نمیشناسمت... به کمکت هم احتیاجی ندارم" پرونده ی جونگیون رو پیدا میکنه و عکسش رو میکنه.
Nichkhun - نیکون
دوباره بهش پیام میاد "اگه فقط پرونده فیزیکی رو عوض کنی، پرونده ی کامپیوتری مثل اولش باقی میمونه، کارت رو خراب نمیکنه؟" نیکون با ناچاری در جواب مینویسه "با اینکه بهت اعتماد ندارم ولی... مسئله ی مرگ و زندگیه! یه سری آدم خلاف دارن دنبال یکی از بچه ها میگردن، باید مدارکش رو عوض کنم تا نتونن پیداش کنن" جادوگر جواب میده "میتونی بهم اعتماد کنی. دوربین اتاقی که توش هستی الان هک شده، هرکاری کنی ثبت نمیشه... فقط خودم میبینمت." نیکون جواب میده "چطور میتونم عکس فایل کامپیوتری رو تغییر بدم؟" جادوگر جواب میده "عکس رو اسکن کن و برام بفرست، شماره ی پرونده ای که میخوای عوض بشه رو هم بنویس... بقیه ش با من"

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
مینجون منتظره تا نیکون براش اطلاعات رو بفرسته، زیر لب میگه:
_ پسره ی دیوونه، مگه چقدر بهش پول میدن که اینقدر خودشو توی خطر میندازه.
وقتی پیام نیکون بهش میرسه، شماره پرونده رو توی سایت مدرسه میزنه و یهو پرونده ی جونگیون براش باز میشه.

✿پایان قسمت نوزدهم✿

توجه! توجه! 
دوستان عزیز که تا اینجای داستان با ما همراه بودن متاسفانه فعلا یه وقفه ی کوتاه داریم و بقیه ی بهمن ماه و اسفند ماه رو نمیتونیم قسمتهای جدید رو بذاریم. پس قسمت 20 رو میتونید 4 فروردین یعنی اولین جمعه ی سال 96 بخونید.
ممنون

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۸, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿18✿

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح
کوانگسو به سرعت خودشو به هیوری میرسونه و در گوشش میگه:
_ یکی از بچه ها بارداره!!!
جونهو که شنیده، خودشو به نشنیدن میزنه و ازشون دور میشه. هیوری با عصبانیت میگه:
_ کی؟! کجاس؟!
کوانگسو: بِک آیون... توی اتاق منه.
هر دو سریع به سمت اتاق پزشک میدوئن.

داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح
هیوری و کوانگسو وارد میشن ولی آیون توی اتاق نیست. هیوری میگه:
_ مگه نگفتی حالش بده؟! پس کجاس؟!
کوانگسو: بهش گفتم همینجا بمونه... نمیدونم کجا رفته.
هیوری: مطمئنی بارداره؟!
کوانگسو تعریف میکنه.

برش به یک ساعت پیش
داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح
آیون روی تخت دراز کشیده و بهش سرم وصله. کوانگسو به طرفش میاد و میگه:
_ هنوز حالت بده؟
آیون: دیشب همون غذایی که همه ی بچه ها خوردن رو خوردم ولی نمیدونم چرا از خواب که بیدار شدم حالت تهوع دارم.
کوانگسو مچ آیون رو میگیره و نبضش رو چک میکنه. با تعجب بهش نگاه میکنه و میگه:
_ آخرین بار کِی پریود شدی؟ 
آیون: یادم نمیاد دقیقا کی بود... فکر کنم بهم ریخته شده. چطور مگه؟
کوانگسو: بخاطرش دکتر نرفتی؟
آیون سرش رو به طرفین تکون میده. کوانگسو میگه:
_ بذار ازت یه آزمایش خون بگیرم.
آیون: چیزی نیست... حتما بخاطر تیروئیدمه، بعضی موقعها اینطوری میشم.
کوانگسو: پس باید پیگیریش کنیم، شاید جدی باشه. 

برش به حال
داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح
هیوری آهی میکشه و میگه:
_ باید پیداش کنیم.
کوانگسو: حالت تهوع داشت، شاید رفته توالت.

داخلی - کلاس درس 2 - صبح
جونهو کنار مینجون میشینه و میگه:
_ خبر داغ! یکی از دخترا خرابکاری کرده!
مینجون شونه هاشو بالا میندازه و میگه:
_ کی؟!
جونهو: نمیدونم! ولی قیافه ی لی هیوری بعد از شنیدنش دیدنی بود! 
همین لحظه صدایی توی بلندگوی مدرسه میاد که میگه:
_ دانش آموز بک آیون هرچه سریعتر به خانم لی هیوری مراجعه کنه.
جونهو ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ گفته بودم این دوتا یه کاری دست خودشون میدن!
مینجون: بیخیال! به ما ربطی نداره.
جونهو: درسته... (آه میکشه) نمیدونم هنوز هیوری با یرین صحبت کرده یا نه! میترسم یرین سوتی بده.
جونهو به مینجون نگاه میکنه و میبینه مینجون و جونگیون دارن بهم لبخند میزنن. جونهو سرش رو روی میز میذاره و با خودش میگه "منو باش دارم با کی حرف میزنم" همین لحظه یه پوشه میخوره توی سرش، برمیگرده که بد و بیراه بگه ولی تا یرین رو میبینه، متعجب میشه. یرین پوشه رو روی میزش میذاره و میگه:
_ میخوای بدون تحقیقت سر کلاس بشینی؟!
جونهو: خوبه تو یادت بود.
یرین: یادت باشه ازم تشکر نکردی!
جونهو با دست بهش اشاره میکنه "برو" یرین با ناراحتی از کلاس بیرون میره. مینجون میگه:
_ واقعا چرا تشکر نکردی؟! اون خیلی به فکرته!
جونهو با دست سرشو میگیره و میگه:
_ خودم میدونم، آخه دوستم داره!
مینجون با تعجب میگه:
_ خودش بهت گفت؟
جونهو: دیشب توی هتل یهو بحث اینکه بوسش کردم رو کشید وسط... آدمی نیست که الکی حرفی رو پیش بکشه... از اون حرفش هدف داشت، نمیخواست من کنارش بخوابم چون بهم حس داره.
مینجون دستش رو میندازه روی شونه ش و میگه:
_ ایول! پس بلاخره یکی فهمید این گنج چقدر با ارزشه.
جونهو آهی میکشه و میگه:
_ چرا اون؟!
مینجون: مگه اون چشه؟!
جونهو: خیلی فضوله!
مینجون پس گردنی بهش میزنه و میگه:
_ اگه کنجکاو نبود که تو رو پیدا نمیکرد.   

داخلی - منزل وانگ - عصر
نامجو (مادر جکسون) ظرف میوه رو برمیداره و میخواد به اتاق جکسون بره که جیرو (پدر جکسون) دستش رو میگیره و میگه:
_ ولش کن، خودش میاد میبره.
 نامجو: خشک خالی که نمیشه از مهمون پذیرایی کرد!
جیرو: بذار خودش از دوستش پذیرایی کنه.
نامجو با سر تأیید میکنه. 

داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - عصر
مارک وارد میشه و تا با یه قفسه پر از ظروفی که توشون حشره هست مواجه میشه؛ روشو برمیگردونه و به جکسون که پشتش وارد شده و تازه در رو بسته برخورد میکنه، باعث میشه جکسون به در بچسبه. چون خیلی به هم نزدیکن برای لحظه ای نفسهاشون توی سینه حبس میشه و ناخودآگاه نگاههاشون روی لبهای هم خشک میشه. هر دو سعی میکنن احساسشون رو نادیده بگیرن، سرهاشون رو پایین میندازن و از هم فاصله میگیرن. مارک به قفسه اشاره میکنه و میگه:
_ اینا چیه؟!
جکسون میخنده و میگه:
_ نترس همه شون در داره. هیچ کدوم نمیتونن بیرون بیان.
مارک همینطور که اطراف اتاق رو نگاه میکنه میگه:
_ اتاق من اصلا این شکلی نیست، خیلی با اینجا فرق داره. 
جکسون: کنجکاو شدم ببینمش.
جکسون از زیر تخت جعبه ای رو بیرون میاره. مارک یهو عنکبوتی روی زمین میبینه و با ترس میپره توی بغل جکسون و با هم روی زمین می افتن، طوری  که مارک روی جکسون میوفته. هر دو باز با اشتیاق به لبهای هم نگاه میکنن، جکسون به زور چشمهاشو میبنده و با خودش میگه "ای بابا... چرا امروز اینطوری شدم؟!" میچرخه و مارک رو کنارش میذاره. همین لحظه مارک گردنش رو دراز میکنه و بوسه ی کوچیکی از لبهای جکسون میگیره. جکسون با چشمهای گشاد بهش نگاه میکنه. مارک درحالیکه میخنده با پشت دست آروم به سینه ی جکسون میزنه و میگه:
_ هی... اینطوری باعث میشی فکر کنم عجیب غریبم.
جکسون با لبخند پیشونیش رو به پیشونی مارک میچسبونه و میگه:
_ تو هم، اینطوری باعث میشی بیشتر دوستت داشته باشم.
Mark - Jackson - Markson - Jark - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
و با محبت لبهاشو میبوسه و بعد به چشمهاش نگاه میکنه، مارک هنوز با اشتیاق به لبهاش چشم دوخته. جکسون هم که شیفته ی لبهای جذاب مارک شده، میخواد بار دیگه بوسه ای ازش بگیره که یهو حس میکنه چیزی روی دستش راه میره و میبینه عنکبوته روی دستشه. مارک جیغ میکشه و سریع میپره روی تخت. جکسون عنکبوت رو میگیره و داخل یکی از ظرفهای شیشه ای میندازه. جیرو در میزنه و وارد میشه. جکسون میخنده و میگه:
_ چیزی نیست بابا... فقط مارک از عنکبوت میترسه.
مارک با شرمندگی از روی تخت پایین میاد و میگه:
_ ببخشید سر و صدا راه انداختم.
جیرو میخنده و میگه:
_ مشکلی نیست... فقط نگران شده بودم.
و میره. جکسون از توی جعبه آلبومی رو بیرون میاره و میگه:
_ این برای دبستانمه. کلکسیون برگ درسته کرده بودم.
روی زمین میشینن و از تخت به عنوان میز استفاده میکنن، آلبوم رو روش میزارن و نگاهش میکنن و با هم صحبت میکنن. به ته آلبوم که میرسن هر دو سرشون رو روی تخت میزارن و همینطور که بهم نگاه میکنن، جکسون با نوک انگشتهاش، دست مارک رو لمس میکنه و مارک با لبخند دستش رو به دست جکسون قفل میکنه.

داخلی - خوابگاه - باشگاه ورزش - شب
جونگیون توی باشگاه تنهاس و بعد از ورزش کردن، وسایلش رو برمیداره و میخواد بیرون بره که جلوی در پسری ماسکدار جلوش ظاهر میشه و میگه:
_ کیفت رو بده.
جونگیون با کلافگی آه میکشه و میگه:
_ اگه ندم چیکار میکنی؟
پسر دست جونگیون رو محکم میگیره و به دیوار میچسوبش و میگه:
_ این راهرو دوربین نداره... خلوت هم هست... میتونم هر کاری بکنم.
جونگیون با نگاه جدی میگه: 
_ این ترسو بودنت رو نشون میده.

داخلی - خوابگاه - راهرو - شب
جونهو که داره از کنار اون راهرو رد میشه، جونگیون و پسر ماسکدار رو میبینه و با خودش میگه "اوه... اون جونگیون نیست؟" وقتی میبینه پسر ماسکدار داره به بدن جونگیون دست میزنه میخواد جلو بره که میبینه جونگیون با چندتا حرکت حرفه ای کاراته پسر رو از خودش دور میکنه و به زمین میندازش. جونهو با تعجب زیادی بهش نگاه میکنه، سریع پشت دیوار قایم میشه و با خودش میگه "اون کیه؟!" یهو یاد حرفهای مینجون میوفته که چطوری جونگیون، مینجون رو توی انبار زندانی کرده بود. با خودش میگه "پس ازمون قایم نکرده بود... ولی بهمون هم نگفته که کاراته کار حرفه ایه!"   
  
داخلی - خوابگاه پسرا - اتاق 18 - شب
جونهو و مینجون کنار هم دراز کشیدن و فیلم تماشا میکنن. جونهو توی فکره و با خودش میگه "باید به مینجون بگم؟!... نه... نباید الکی نگرانش کنم، اول خودم ته و توش رو در میارم" مینجون خمیازه ای میکشه و میگه:
_ من خوابم میاد.. بقیه ش رو تنهایی ببین.
جونهو: تازه اول فیلمه که؟!
مینجون روی تختش میره و میگه: 
_ فردا صبح با جونگیون قرار دارم.
جونهو: همش ورد زبونت دوستت دخترته!
مارک که داره کتاب میخونه، با تعجب به مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ جونگیون؟ من فکر میکردم (با دست به جونهو و مینجون اشاره میکنه) شما دوتا با هم قرار میذارید!
مینجون بالش رو به طرف مارک پرت میکنه و میگه:
_ دیوونه شدی؟
مارک: پس فقط من دیوونه نیستم، جکسون هم مثل من فکر میکرد!
جونهو میخنده و میگه:
_ با اینکه همدیگه رو خیلی دوست داریم ولی رابطه مون اونطوری نیست.
مارک: آها... فهمیدم.
مینجون پتو رو روی سرش میکشه و میخوابه. جونهو رو به مارک، میگه:
_ تو بیا با هم فیلم ببینیم.
 مارک: آخه من این فیلمو قبلا دیدم.
جونهو با ناراحتی لپتاپ رو میبنده و روی تختش میره.

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح
هیوری دم در کلاس اول ایستاده و با یرین صحبت میکنه. هیوری میگه:
_ این بچه ها برام حواس نذاشتن... سه روز گذشته و گزارش شب نیومدن تو رو کامل نکردم. اونشب کجا بودی؟
یرین: خونه ی دوستم بودم.. خانواده ام میدونن. 
هیوری: چرا همون موقع به من اطلاع ندادی؟
یرین: خیلی سرگرم صحبت با دوستم بودم. اصلا خوابگاه رو فراموش کرده بودم.
هیوری: باشه... میتونی بری سر کلاست.
یرین میره توی کلاس. هیوری که از مشغله ی زیاد سردرد گرفته. سرش رو داره ماساژ میده که یهو آیون رو میبینه. جلو میره و میگه:
_ بلاخره اومدی مدرسه؟
آیون: سلام خانم لی.
هیوری: بعد از کلاست حتما بیا پیشم... باشه؟
آیون: چشم.

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - ظهر
معلم ادبیات به دانش آموزان وقت داده تا هرکدوم یه پاراگراف درمورد شادی بنویسن. جونهو با بیحالی فقط سرش رو روی کاغذ گذاشته و چشمهاشو بسته. معلم همینطوری اتفاقی چندتا اسم رو صدا میکنه که شامل جونگیون و جونهوئه. جونگیون بلند میشه و نوشته اش رو میخونه:
_ تو خوشی رو به قلبم آوردی... پس لحظه ای که وارد قلبم شدی رو بیشتر از هر لحظه ای به یاد دارم. چون اون لحظه شادترین لحظه ی زندگیم بود.  
معلم: بد نبود.
بعدش نوبت جونهو میشه، جونهو میخواد ورق مینجون رو برداره ولی مینجون محکم ورقش رو نگه میداره. جونهو پوزخند طعنه آمیزی میزنه. میاسته، ورق سفیدش رو جلوش میگیره و میگه:
_ خوشی تنها به وسیله ی خود آدم درست میشه، باید خودمون لحظه هامون رو شاد کنیم و ازشون لذت ببریم. نمیشه منتظر کسی باشیم تا بیاد و شادمون کنه.
معلم براش دست میزنه و میگه:
_ خیلی خوب بود... دوتا نمره ی مثبت بهت میدم.  
جونهو میشینه. مینجون آروم میگه:
_ این چی بود؟ از قصد اینا رو گفتی؟
جونهو: حرف دلم بود... بهت برخورد؟! فکر کردی دارم جونگیون رو ضایع میکنم؟
مینجون: دارم برات!

داخلی - مدرسه - دفتر مشاوره - ظهر
آیون با ناراحتی سر میز نشسته. هیوری وارد میشه، رو به روش میشینه و میگه:
_ با مادرت که صحبت کردم، گفت که جنین رو سقط کردی. میدونم الان حالت خوب نیست ولی مجبوری به سوالاتم جواب بدی.
وقتی اشکِ توی چشمهای آیون رو میبینه، آهی میکشه و میگه:
_ الان اینقدر ناامید هستم که حتی حس سوال پرسیدن رو ندارم.
آیون سرش رو پایین میندازه. هیوری میپرسه:
_ واقعا یکی از بچه های مدرسه بوده؟! واقعا توی مدرسه اون اتفاق افتاده؟!
آیون با سر تأیید میکنه. هیوری میگه:
_ با کی؟! کجا؟
آیون آروم میگه:
_ توی زیرزمین مدرسه... با... با... هوانگ چانسونگ.
هیوری با شنیدن اسم چانسونگ قلبش میشکنه و با خودش میگه "اون که قول داده بود این کاراشو کنار بذاره... پس چرا اینقدر بیفکری کرده؟" هیوری تلفن رو برمیداره و میگه:
_ هوانگ چانسونگ رو صدا کنید بیاد اتاق مشاوره.

خارجی - حیاط مدرسه - ظهر
مینجون کنار جونگیون روی صندلی میشینه و میگه:
_ منظورت کدوم لحظه بود؟
جونگیون: حدس بزن.
مینجون: اولین بار که بوست کردم؟
جونگیون به علامت منفی سرش رو تکون میده. مینجون میگه:
_ اونشب که کنار هم خوابیدم و من کاری نکردم؟
جونگیون با مشت میزنه توی سینه ی مینجون و میگه:
_ اون موقع کاری نکردی؟! 
مینجون با لبخند خودشیرین کنی میگه:
_ تا صبح که کاری نکردم. فکر نکردی چقدر باحالم؟
جونگیون بازم رد میکنه. و مینجون هی فکر میکنه و حدسهای دیگه ش رو میگه.

 داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - عصر  
جکسون حاضر شده و تا میاد از در بیرون بره یهو چانسونگ با عصبانیت در رو باز میکنه و بدون توجه به جکسون در رو محکم میبنده و دست جکسون لای در میمونه و زخم میشه. چانسونگ با ناراحتی روی صندلیش میشینه. جکسون با دیدن ناراحتیش بهش چیزی نمیگه و به طرف میزش میره تا چسب زخم برداره. تکیون که داره درس میخونه به طرف چانسونگ برمیگرده و میگه:
_ چی شد؟! چیکارت داشتن؟ تو رو هم داغون کردن؟! 
چانسونگ با عصبانیت میگه:
_ آیون بهم تهمت زده! (پوزخند میزنه) میگه من حامله ش کردم!
تکیون: نمیتونه دروغ به این گندگی بگه! با یه آزمایش ساده میتونن بفهمن بچه مال تو نیست.
چانسونگ: بچه ای در کار نیست... سقطش کرده.
تکیون: خب به بابات بگو ازش شکایت کنه!
جکسون که اینا رو شنیده، خودشو بی تفاوت نشون میده، وقتی چسب زخم رو روی دستش میزنه، میخواد از اتاق بیرون بره که چانسونگ میگه:
_ هی... چیزی که شنیدی رو به کسی نگو، مدیر خواسته کسی نفهمه چی شده.
جکسون: باشه.

خارجی - حیاط خوابگاه - عصر
هیوری داره به طرف خوابگاه میره که یهو چشمش به یرین و جونهو میوفته که از خوابگاه بیرون میان. یرین دست جونهو رو میگیره ولی جونهو کنار میزنش. یرین جلوش میایسته و میگه:
_ چی شده؟ چرا بعد از اونشب باهام بد اخلاقتر شدی؟ کار بدی کردم؟
جونهو: چرا نمیفهمی داشتم ازت سوء استفاده میکردم؟! حالا دیگه تموم شده... دیگه نمیخوام ببینمت.
هیوری با شنیدن این حرفها با خودش میگه "این دوتا هنوزم مشکوکن" وقتی داره از کنارشون رد میشه. یرین داره درگوشی با جونهو حرف میزنه. هیوری خودشو به ندیدن میزنه و میره. یرین در گوش جونهو آروم میگه:
_ پس کی قراره دوباره جادوگری کنید؟!
جونهو با ناراحتی میگه:
_ مینجون وقت برای این کارا نداره. منم حوصله ی تو رو ندارم.
جونهو اینو میگه و میره. یرین به رفتن جونهو چشم میدوزه و با خودش میگه "نامرد!!" 

خارجی - حیاط مدرسه - عصر
جونهو که دلش برای جادوگری با مینجون تنگ شده داره به طرف زیرزمین میره که یهو دوربین مدار بسته ی جدیدی که برای ثبت رفت و آمد زیرزمین نصب شده رو میبینه. با خودش میگه "لعنتی... اینو کی گذاشتن؟!... حتما اون دوتا احمق لو دادن اینجا با هم خوابیدن!" جونهو از راهی که اومده برمیگرده و با ناراحتی زیر لب میگه:
_ یه زمانی از همه ی تغییرای مدرسه باخبر بودیم. شاید هم مینجون خبر داره و یادش رفته به من بگه!

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - عصر
جونهو به طرف نیکون میره و آروم میگه:
_ یه نخ سیگار بهم بده.
نیکون با تعجب میگه:
_ تو که سیگار نمیکشی! برای چی میخوای؟
جونهو با بیحالی میگه:
_ بقیه برای چی میخوان.
نیکون یدونه میزنه توی پیشونیش و میگه:
_ من به تازه واردها نمیدم. نمیخوام مسئولیت معتاد شدن کسی روی دوشم باشه.
جونهو: ایش... 
جونهو یواشکی از زیر تشک نیکون یه نخ سیگار برمیداره و توی جیبش قایم میکنه. بعد از اینکه جونهو میره. نیکون متوجه میشه یکی از سیگارها نیست، دستی به سرش میکشه و میگه:
_ این پسره دیگه چرا اینقدر خر شده؟!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - عصر
مینجون و جونگیون کنار هم نشستن، جونگیون میگه:
_ خب تو نمیتونی حدس بزنی کی توی قلبم رفتی. بهم بگو نوشته ی خودت چی بود؟!
مینجون ورقش رو جلوی جونگیون میذاره، جونگیون میخونش "توی زندگیم خیلی چیزا هست که شادم میکنه ولی شادی ای که تو بهم میدی از همشون با ارزشتره" و میگه:
_ اینو برای من نوشتی؟ 
مینجون با شرمندگی نگاهش میکنه و میگه:
_ نه... (با صدای آرومتر) برای جونهو بود.
 جونگیون با محبت به چشمهای مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ چرا اینطوری شدی؟ میدونم که جونهو چقدر برات مهمه.
یهو به موبایل مینجون یه پیام از طرف نیکون میاد "عشقت ازم یه چیزی کش رفت، برو ببین چه حالی داره" مینجون با نگرانی به جونگیون میگه:
_ یه کاری دارم... فعلا خداحافظ.
و سریع از پنجره ی اتاق بیرون میره.    

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر
جونهو یه گوشه نشسته و سیگار توی دستشه، مینجون به طرفش میاد و با نگرانی میگه:
_ دیوونه شدی؟! داری چیکار میکنی؟
جونهو چیزی نمیگه. مینجون ادامه میده:
_ داری کاری میکنی زودتر بمیری؟! من میخوام حالا حالاها باهات باشم، قصد ندارم به این زودی از دست بدمت.
و جونهو رو بغل میکنه. جونهو میخنده و میگه:
_ پس نقشه ام جواب داد! بلاخره دیدمت!
Minjun - Junho - Junbros - مینجون - جونهو
مینجون با آرنج بهش میزنه و میگه:
_ نقشه؟! الان حسودیت شده؟!!
جونهو: نه... فقط امروز اصلا ندیده بودمت.
مینجون: تا الان داشتم هی حدس میزدم که کِی توی دل جونگیون راه پیدا کردم.
جونهو: واقعا، نمیدونی؟ 
مینجون لبهاشو برمیگردونه. جونهو میگه:
_ از همون موقع که فهمید اونی که به سینه ش دست زده بود، تو نبودی... همون موقع رفتی توی دلش.
مینجون: غیر ممکنه... پس چرا از اول قبول نکرد باهام قرار بذاره؟
جونهو: گفتم که داشته برات ناز میکرده.
مینجون دستی توی سرش میکشه و میگه:
_ دیگه دارم دیوونه میشم.
جونهو: الان دیدی اونی که باید نگران باشه منم! مراقب خودت باش. 

داخلی - خوابگاه - رختشویی - شب
مارک و جکسون درحالی که هر کدوم سبد لباسی دستشونه با هم وارد میشن. مارک جلوی یکی از لباسشوییها میشینه و میخواد لباسهاشو بریزه توش، جکسون یکی از لباسهای مارک رو همینطور که بیرون میکشه میگه:
_ تاحالا ندیدم شلوار این رنگی بپوشی...
یهو میبینه لباسی که بیرون آورده شلوار نیست و شورت پاچه داره. همین لحظه مارک سریع شورت رو میگیره و جکسون با خنده بلندی میگه:
_ شورت پاچه دار میپوشی؟! 
مارک با اخم شیرینی میگه:
_ نه، اینو مامانم بهم هدیه داده.
جکسون چشمکی میزنه و میگه:
_ مامانت نمیدونه چی بهت میاد، من خودم برات میخرم.
مارک شورت نارنجی رو از بین لباسهای جکسون بیرون میکشه و میگه:
_ از الان بگم من شورت نارنجی دوست ندارم. 
جکسون: پس منم دیگه نمیپوشم.
مارک: نه به تو میاد!
جکسون: مگه دیدی؟
مارک: نه، تصورش کردم.
جکسون: چی؟ منو با شورت تصور کردی؟
مارک: مگه چیه؟ دوست پسرمی! خب یه وقتایی به... (مکث میکنه) بهش فکر میکنم.
مارک سرش رو پایین میندازه، جکسون سر مارک رو بالا میاره و درحالیکه توی چشمهاش نگاه میکنه میگه:
_ چرا خجالت میکشی؟! من به از این خفنترهاشم فکر کردم. 
مارک آب گلوش رو به سختی قورت میده و میگه:
_واقعاً؟! درموردم فکرای اونطوری میکنی؟
جکسون میخنده و میگه:
_ شوخی کردم. درسته وقتی خیلی بهت فکر میکنم، فکرم خارج از کنترلم میشه ولی تاحالا نتونستم تصورش کنم.
مارک: چیو؟
جکسون با صدای آروم ولی شیطنت آمیز میگه:
_ ازم نخواه که بهت بگم!
مارک ابروهاشو بالا میبره، لبش رو میگزه و سرش رو به علامت فهمیدن تکون میده. جکسون دستی لای موهاش میکشه و میگه:
_ فکر نمیکردم که اینا رو بهت بگم.
مارک لپش رو میکشه و میگه:
_ خیلی بانمکی.


داخلی - مدرسه - اتاق حسابداری - صبح
نیکون روبه روی حسابدار مدرسه ایستاده، حسابدار میگه:
_ شهریه ت دو ماهه که پرداخت نشده. 
نیکون: معذرت میخوام.
حسابدار: واقعا پرورشگاه نمیتونه کمکت کنه؟!
نیکون: نه، گفتن چون مدرسه خصوصیه نمیتونن هزینه ای پرداخت کنن.
حسابدار: اگه از شاگردای ممتاز بودی حداقل بورسیه میشدی. میدونم برات سخته که خودت پول شهریه ت رو دربیاری ولی منم بیشتر از این نمیتونم برات کاری بکنم تا آخر ماه باید تصویه کنی.
نیکون با ناراحتی آهی میکشه و با خودش میگه "باید یه کاری بکنم یه پول قلمبه دستم بیاد"

✿پایان قسمت هجدهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:  
جونهو: زیپ شلوارت بازه!  
نیکون: دوست داری لوت بدم؟! 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

Fake 2PM - Junho Is HOT

Balloonsتولد جونهوی عزیز رو تبریک میگیم
وقتی اعضای گروه سردشونه چطور خودشون رو گرم میکنن؟!
امیدواریم از ویدئو لذت ببرید

ویدئوهای آهنگ Yes No Maybe از Suzy

5BSpecial_Clip5D_Suzy28suji29_Yes_No_Maybe.JPG

ویدئوی ویژه ی آهنگ که میشه گفت ورژن رقص موزیک ویدئوس

ویدئوی تمرین رقص

موزیک ویدئوی اصلی

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۴, دوشنبه

معرفی سریال Goblin - جن

Goblin_28229~0.jpg

نام سریال:  쓸쓸하고 찬란하神-도깨비  Goblin  / جن 
ژانر: تخیلی، کمدی، رمانتیک، درام
تعداد قسمت ها: 16 
از شبکه ی: tvN 
محصول سال: 2016
نویسنده: Kim Eun Sook (نویسنده ی سریالهای نسل خورشید، وارثان، باغ مخفی)
کارگردان:  Lee Eung Bok (کارگردان سریالهای نسل خورشید، رویای بلند1و2، مدرسه 2013)

بازیگران:
Gong Yoo در نقش Kim Shin / goblin
(بازیگر سریالهای بزرگ، کافی پرنس، سلام معلم من و...)
Goblin_281629.jpg

Kim Go Eun در نقش Ji Eun-Tak 
(بازیگر سریال پنیر در تله)
Goblin_28429.jpg

Lee Dong Wook در نقش Wang Yeo / grim reaper
(بازیگر سریالهای مرد آهنی، پادشاه هتل، دختر من و...)
Goblin_282429.jpg

Yoo In Na در نقش Kim Sun / Sunny 
(بازیگر سریالهای هتل مخفی من، تویی که از ستاره ها اومدی و...)
Goblin_282129.jpg

خلاصه ی داستان:
کیم-شین جنگجوی دوره ی گوریو بوده که بعد از مرگش تبدیل به جن شده و زندگیش ادامه داره تا با دیدن مرگ عزیزانش مجازات بشه و فقط بوسیله ی عروس جن که قابلیت خاصی داره میتونه به زندگیش پایان بده. جی اون-تاک هم دختریه که سرنوشتش این بوده که بدنیا نیومده بمیره ولی بخاطر جن زنده میمونه و روح گمشده حساب میشه و فرشته ی مرگ دنبالشه تا به اون دنیا راهیش کنه. اون-تاک بعد از مرگ مادرش خیلی تنهایی و سختی کشیده تا اینکه روز تولدش شمع رو فوت میکنه و جن احضار میشه...


عکسهای سریال:
Goblin_282929.jpgGoblin_282829.jpgGoblin_282729.jpgGoblin_282329.jpgGoblin_282229.jpgGoblin_282029.jpgGoblin_281829.jpgGoblin_281529.jpgGoblin_281429.jpgGoblin_281329.jpgGoblin_281229.jpgGoblin_281029.jpgGoblin12.jpgGoblin.jpgGoblin_28829.jpgGoblin_28729.jpgGoblin_28529.jpgGoblin_28929.jpgGoblin_281129.jpgGoblin_28329.jpgGoblin_281729.jpgGoblin_28629.jpgGoblin_281929.jpgGoblin_282629.jpgGoblin_282529.jpgGoblin-Poster3.jpg