دوستانی که داستان خارج از کنترل رو میخونن

لطفا به لینک زیر بروید و توی نظرسنجی مربوط به این داستان شرکت کنید


واکنش شما به داستان "خارج از کنترل" چیه؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۲, جمعه

موزیک ویدئوی آهنگ 『NO SHADOW』 از (Jun. K (From 2PM - (جون. کی از گروه 2PM)

Out Of Control - خارج از کنترل ✿10✿

داخلی - مدرسه - استخر - بعد از ظهر
دانش آموزان در حال تمرین و آموزش شنا هستن. جکسون از زیر آب بیرون میاد همین لحظه چشمش میافته به مارک که لبه ی استخر نشسته و داره استراحت میکنه، ناخودآگاه نگاهش روی خال سینه ی مارک متوقف میشه. مارک، جکسون رو صدا میکنه اما جکسون متوجه نمیشه، مارک با تعجب نگاه جکسون رو دنبال میکنه و میفهمه داره به سینه ش نگاه میکنه. حس عجیبی بهش دست میده، چند لحظه به نگاه جکسون خیره میشه و بعد با خودش میگه "اون فقط داره به خالم نگاه میکنه! این چه حسیه که دارم؟! دیوونه شدم؟!" نفس عمیقی میکشه، میپره توی استخر و از زیر آب به طرف جکسون میره و پاش رو میگیره و به پایین میکشه. جکسون زیر آب چشمهاشو باز میکنه و با چهره ی خندون مارک مواجه میشه، برای لحظه ای مات و مبهوت خشکش میزنه. صدای خفیف سوت شنیده میشه و مارک سریع دست جکسون رو میگیره و به بالای آب میارش. لی هیوری با عصبانیت میگه:
_ گفتم از این شوخی های خرکی نکنید! هر دوتون یه نمره ی منفی میگیرید.
جکسون که اصلا متوجه اطرافش نیست با صدای قطره های آب که از صورت مارک به توی استخر میچکه احساس میکنه قلبش داره از جا کنده میشه، به خودش میاد و با بی حالی خودش رو به لبه ی استخر میرسونه ، مارک با نگرانی دستش رو روی شونه ی جکسون میذاره و میگه:
_ حالت خوبه؟!
جکسون در حالی که از آب بیرون میره میگه:
_ خوبم، میرم توالت.
مارک: مطمئنی خوبی؟!... میخوای منم باهات بیام؟
جکسون: الان برمیگردم.      

خارجی - حیاط مدرسه - بعد از ظهر
جونهو مقابل یرین ایستاده و میگه:
_ مینجون زودتر اومد، ندیدیدش؟!
یرین سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ خودش پیامک داد که اینجا منتظرتون باشم!
جونهو: مینجون؟!
یرین: آره، تو خبر نداری؟!
جونهو الکی میخنده و میگه:
_ مگه میشه خبر نداشته باشم. ولی مگه نباید الان سر کلاس باشی؟!
یرین: شنا داشتیم... خیلی مهم نیست. منم حالم خوب نبود، نرفتم.
جونهو: ببینم حالت خوبه؟! جاییت درد میکنه؟!
لپهای یرین سرخ میشه و میگه:
_ نمیخواد نگران باشی، حالم اونقدر هم بد نیست.
جونهو به چهره ی شرمگین یرین نگاهی میکنه و با خودش میگه "آهان پس مشکلش زنونه س!! نباید ازش میپرسیدم!" جونهو که میخواد جو رو عوض کنه میگه: 
_ خب بیا ما بریم، مینجون هم میاد.
دستش رو دور شونه ی یرین میندازه و همینطور که با هم میرن جونهو توی فکرش میگه "این پسره ی دیوونه بدون من داره چیکار میکنه؟! چرا به من چیزی نگفته؟! کجاس؟!"  

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون سریع پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
مینجون میپره توی اتاق، بدون درنگ جونگیون رو در آغوش میگیره و میگه:
_ حالت اینقدر بده که نتونستی بیای؟! چرا بهم خبر نداده بودی؟!
جونگیون که از کار مینجون شکه شده هیچی نمیگه. مینجون ادامه میده:
_ اینقدر نگرانت بودم که اصلا از بازدید هیچی نفهمیدم.
جونگیون با خودش میگه "الکی نگرانش کردم... ایش... عذاب وجدان دارم، خب مجبور بودم دروغ بگم. کار دیگه ای نمیتونستم بکنم" میخواد از بغل مینجون بیرون بیاد ولی مینجون محکم گرفته ش، جونگیون میگه: 
_ چیزیم نیست فقط سردرد دارم.
مینجون موهای جونگیون رو نوازش میکنه و بوسه ای بر سرش میزاره. جونگیون میگه:
_الان چیکار کردی؟!
مینجون توی چشمهای جونگیون نگاه میکنه و میگه:
_ لبهام التیام بخشه... اگه باورت نمیشه، بهت ثابت میکنم.
جونگیون با دست ضربه نسبتا محکمی به لبهای مینجون میزنه و میگه:
_ درسته حالم بده ولی هنوز میفهمم داری چه غلطی میکنی، فکر کردی میتونی از بدحالی من سوءاستفاده کنی؟ (با دست محکم میزنه به پشت مینجون) گمشو برو بیرون.
مینجون: نگو که با کاری که کردم دوستیمون خراب شد؟! 
جونگیون: حالم خوب نیست فقط برو بیرون.
مینجون از صندلی بالا میره تا از پنجره بیرون بره و میگه:
_ خب هنوز نا داری منو بزنی، پس حالت اونقدرها هم بد نیست... دوستیمون هم که سر جاشه، من دیگه میرم.

داخلی - استخر مدرسه - توالت - بعد از ظهر
جکسون نشسته و سرش رو توی دستهاش گرفته، با خودش میگه "خیلی خرم، چرا بجای اینکه کنترلش کنم هی احساساتم بهش بیشتر میشه؟! دیگه دارم دیوونه میشم. اگه مارک بفهمه چی؟! اگه مثل بمبم ترکم کنه چی؟" حلقه های اشک توی چشمش پر میشه.

داخلی - کافی شاپ - بعد از ظهر
یرین و جونهو سر میزی نشستن. یرین میگه:
_ واقعا با من چیکار داشتید؟!
جونهو با خودش میگه "مینجون لعنتی با این کاراش! چی بگم؟! آهان یرین توی آمریکا زندگی میکرده!" و با لبخند بزرگی رو به یرین، میگه:
_ ازت میخوایم به من و مینجون انگلیسی یاد بدی.
یرین با تعجب میگه:
_ مینجون که انگلیسیش خوبه!
جونهو حالش گرفته میشه و با عصبانیت میگه:
_ اه... همه دوست دارن منو ضایع کنن، باشه فقط به من احمق یاد بده.
یرین میخنده و میگه:
_ باشه. فقط همینو میخواستی بگی؟!
جونهو با سر تایید میکنه. همین لحظه موبایلش زنگ میخوره وقتی اسم مینجون رو میبینه سریع جواب میده:
_ الو... الو... (رو به یرین) اینجا آنتن نمیده، یه لحظه.
جونهو با فاصله از یرین می ایسته و درحالی که با موبایل صحبت میکنه میگه:
_ کدوم گوری هستی؟!
صدای مینجون از پشت خط میاد که میگه:
_ تو کجایی؟!
جونهو: دارم سوتی جنابعالی رو جمع و جور میکنم.
مینجون: سوتی من؟!
جونهو: بله! برای چی این یرین رو سرکار گذاشتی؟! چه نقشه ای داشتی؟!
مینجون میخنده. جونهو با شنیدن صدای خنده ش عصبانی تر میشه و میگه:
_ حالا میخندی؟! بخاطر تو باید بشینم انگلیسی یاد بگیرم! میفهمی چه بدبختی شدم؟!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون کتاب کمیکی رو برمیداره و میخواد بخونه ش اما صدای مینجون که میگفت "لبهام التیام بخشه... اگه باورت نمیشه، بهت ثابت میکنم." توی گوشش تکرار میشه. کتاب رو میبنده و باهاش ضربه ای به پیشونیش میزنه و زیر لب میگه:
_ ایش دیوونه شدم! من که بچه نیستم با یه حرف مسخره تحت تأثیر قرار بگیرم!

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر
جونهو و مینجون توی اتاق تنها هستن. جونهو میگه:
_ واقعا بدون اینکه به من چیزی بگی رفتی اتاق جونگیون؟!
مینجون: باور کن! وقتی دیدم توی اتاق پزشک نیست و نمیتونستم بدونم حالش چطوره اینقدر نگران شدم که خودمم نفهمیدم کی رفتم توی اتاقش.
جونهو پیشونیش رو به پیشونی مینجون میچسبونه و میگه:
_ ای عاشق شدیا!
مینجون با لبخندی میگه:
_ حالا با این عشق چیکار کنم؟!
در حین حرفهای جونهو و مینجون، مارک که همراه جکسونه در اتاق رو باز میکنه اما با دیدن این صحنه آروم در رو میبنده.

 داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - عصر
مارک تمام سعش رو میکنه که صدای بسته شدن در بلند نشه. درحالی که از در دور میشن، مارک رو به جکسون، میگه:
_ به روی خودت نیار که الان چی دیدی. (با دست علامت اوکی رو نشون میده) اوکی؟!
جکسون با تعجب بهش نگاه میکنه، مارک ادامه میده:
_ با اینکه از رابطه شون خبر دار شدم ولی نمیخوام تا قبل از اینکه خودشون چیزی بگن به روشون بیارم که میدونم.
Mark - Jackson - Markson - Jark - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
جکسون با سر تأیید میکنه. مارک میگه:
_ شاید دوست نداشته باشن کسی بدونه.
جکسون لبخندی میزنه و میگه:
_ درسته... منم قبلا یه بوایی برده بودم ولی حس کردم رابطه شون رو پنهان میکنن چون خیلی ها با اینجور رابطه ها مشکل دارن.
مارک: برای من که فرقی نمیکنه با هم دوست باشن یا عاشق، نظر تو چیه؟!
جکسون: راستش منم.... (بعد از کمی سکوت) منم مثل تو برام فرقی نداره.

داخلی - راهروی خوابگاه - ظهر
 جونگیون جلوی تابلوی اعلانات مشغول خوندن اطلاعیه ای در مورد تعطیلات کریسمسه که نوشته: 
"توجه! توجه!
به موجب مصادف شدن روز کریسمس با تعطیلات آخر هفته اعلام میشود که خوابگاه به مدت سه روز تعطیل میباشد. دانش آموزان گرامیِ مقیم خوابگاه لطفا تا قبل از ساعت 8 شب پنجشنبه خوابگاه رو ترک کنید."
جونگیون با خوندن این متن آهی میکشه و با ناراحتی میخواد به سمت در ورودی بره که یهو میبینه نیکون بهش خیره شده، به روی خودش نمیاره و همینطور که به راهش ادامه میده با خودش میگه "وویییی چه ترسناکه! یعنی توی کتابخونه هم همین بود زیر نظرم داشت؟!"

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - ظهر
جونگیون رو به روی مینجون میشینه و میگه:
_ ازت یه سوال دارم... نیکون چه جور پسریه؟!
مینجون با تعجب بهش نگاه میکنه و با ناراحتی میگه:
_ از نیکون خوشت اومده؟! بخاطر همین میخوای با من فقط دوست بمونی؟!
جونگیون آه عمیقی میکشه و میگه:
_ ایش... نه،  فقط یکم درموردش کنجکاوم، آخه خیلی مشکوک میزنه!
مینجون: بهت که گفتم ازش دور بمون، اون مشکلات خودش رو داره... نباید بهش نزدیک بشی.
جونگیون: خب یعنی چی؟!
مینجون: ایم... بیشتر از این نمیتونم بهت بگم.
جونگیون با نارحتی بلند میشه و میگه:
_ اه... تو که بیشتر کنجکاوم کردی!
جونهو وارد کلاس میشه، جونگیون سریع میپره جلوش و میگه:
_ تو بهم بگو نیکون چه مشکلی داره که مینجون نمیتونه بهم بگه؟!
جونهو یکی از ابروهاشو بالا میبره و لبهاشو برمیگردونه و با لهجه ی بانمکی میگه:
_ It's none of your business. (ترجمه/به تو هیچ ربطی نداره)
و از کنار جونگیون عبور میکنه. مینجون داره به لهجه جونهو میخنده که جونهو به ساق پای مینجون ضربه ای میزنه و میگه:
_ فقط بخاطر تو مجبورم این مذخرفات رو یاد بگیرم! معلم از این سختگیرتر پیدا نمیشه... داغونم کرد.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - بعد از ظهر
مارک داره وسایلش رو توی کوله پشتی جمع میکنه، جکسون میگه:
_ من دیگه دارم میرم... تو کی میری خونه؟
مارک: وایسا منم کارم تموم شد، باهم بریم.
جکسون با سر تأیید میکنه. مارک به توالت میره. جکسون کنار میز مارک ایستاده که یهو نگاهش به عکس خودش که توی کشوی میز هست میوفته. ناخودآگاه لبخندی روی لبش میاد و عکس رو برمیداره و داره نگاهش میکنه که متوجه میشه یه عکس دیگه هم که پشتش معلومه زیرش هست، عکس رو برمیگردونه و تا میبینه عکس جینیونگه، لبخندش محو میشه و تا صدای باز شدن در توالت رو میشنوه سریع عکسها رو سرجاش میذاره. 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - بعد از ظهر
تکیون و جینیونگ رو به روی هم ایستادن، جینیونگ با ناراحتی میگه:
_ آخر سر میخوای بیای خونه یا نه؟!
تکیون: هر گوری برم بهتر از اون خراب شده س.
جینیونگ: ولی مامان و بابا منتظرتن.
همین لحظه چانسونگ وارد اتاق میشه و دستش رو میندازه دورگردن تکیون و میگه:
_ میای امشب با هم بریم کلوب؟!
تکیون با خونسردی به جینیونگ نگاه میکنه و میگه:
_ شنیدی که کجا میخوام برم، حالا برو گمشو بیرون.
جینیونگ آهی میکشه و همینطور که بیرون میره میگه:
_ ما فردا میایم سئول خونه ی مامان بزرگ، تونستی بیا.
 چانسونگ با خوشحالی رو به تکیون، میگه:
_ ایول واقعا میای؟!
تکیون توی جاش دراز میکشه و میگه:
_ نه.
چانسونگ: اه... نقشه ریخته بودم اول بریم کلوب و بعد دو تا دختر بگیریم و بریم هتل.
تکیون بهش نگاهی میکنه و میگه:
_ میخوای این سه شب رو اینطوری بگذرونی؟!
چانسونگ: بهترین فرصته، فقط بهش فکر کن (دستش رو روی قلبش میذاره) اوه... قلبم داره از جا میزنه بیرون.
تکیون: منم میام ولی همه ی خرجش با تو.
چانسونگ بشکنی میزنه و میگه:
_ قبول.

داخلی - ورودی خوابگاه - بعد از ظهر
هیوری بسته ی بزرگی رو از مأمورِ تحویل میگیره و میگه:
_ منتظر باشید تا خود دانش آموز بیاد.
جونگیون به طرفشون میاد و هزینه ی بسته رو پرداخت میکنه و مأمورِ تحویل میره. هیوری میگه:
_ بیا اتاقک مسئول.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاقک مسئول - بعد از ظهر
هیوری جعبه رو روی میز میذاره و میگه:
_ باید چک کنم توش چیه، عزیزم... پس با اجازه ت بازش میکنم.
جونگیون با سر تأیید میکنه. هیوری جعبه رو باز میکنه و میبینه توش یه عالمه کنسرو و غذای فوریه. با تعجب میگه:
_ این همه رو میخوای چیکار کنی؟!
جونگیون: خرید چند ماه رو یهو یه جا کردم آخه همه ی محصولات رو 50 درصد تخفیف گذاشته بودن.
هیوری لبخندی میزنه و میگه:
_ خوبه از الان اقتصادی فکر میکنی.  

خارجی - خیابان - شب
نیکون جلوی در مدرسه منتظره و توی فکره.

برش به شش ساعت قبل
داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - بعد از ظهر
نیکون که لباس دخترونه پوشیده، میخواد از خوابگاه دختران بیرون بره که میبینه جونگیون و هیوری داخل اتاقک مسئول در مورد بسته ی غذا صحبت میکنن.

برش به حال   
خارجی - خیابان - شب
نیکون با خودش میگه "یعنی اون همه غذا رو میخواست چیکار کنه؟!" نگهبان مدرسه در حال بستن در ورودی مدرسه س، نیکون جلو میره و میگه:
_ کسی توی مدرسه نمونده؟!
نگهبان: نه.
نیکون توی فکرش میگه "هر کسی که از مدرسه بیرون اومد رو دیدم... مطمئنم کسی رو جا ننداختم. پس چرا این دختر نیومد؟!... نکنه واقعا جونگ هیوجینه و داره خودشو مخفی میکنه!!!!"

داخلی - کلوب - شب
تکیون یه گوشه سر میزی نشسته و چانسونگ که داره میرقصه بهش نگاه میکنه، میاد کنارش و میگه:
_ پس چرا اینقدر ساکتی؟! کسی رو انتخاب کردی؟ (با دست به دختری که کنار بار نشسته اشاره میکنه) من اونو میخوام. 
تکیون: من کسی رو نمیخوام. اگه کارت تموم شده بریم.
چانسونگ با ناراحتی میگه:
_ هی... اصلا پایه نیستی! یعنی الکی برات اتاق هتل رو جور کردم؟! چرا خجالت میکشی زود باش یکی رو انتخاب کن.
تکیون به دخترها حتی نگاه هم نمیکنه، از جاش بلند میشه و میگه:
_ اونی که میخوام اینجا نیست.    

داخلی - منزل توآن - عصر
مارک روی کاناپه لم داده، مینهو از اتاقش بیرون میاد و داره به طرف در خروجی میره، جونگهوا از توی آشپزخونه با صدای بلند میگه:
_ مینهو صبر کن... کیک داره آماده میشه، بخور بعد برو.
مینهو به ساعتش نگاه میکنه و میگه:
_ سوزی نیم ساعته منتظرمه. نمیشه بیشتر بمونم، باید برم.
مارک سریع میپره بغلِ مینهو و آروم میگه:
_ خوشتیپ کردی! دیگه امروز باید قلبشو مال خودت بکنی.
مینهو در حالی که با دست موهای مارک رو بهم میریزه، میگه:
_ ای شیطون، دیگه اینقدر بزرگ شدی که به داداش بزرگترت از این جور حرفا بزنی؟! ببینم خودت امشب با کسی قرار نداری؟!
مارک با لبخند بزرگی میگه:
_ چرا، با دوستام قرار گذاشتیم که امشب خوش بگذرونیم.
مینهو با دست ضربه ی آرومی به سر مارک میزنه و میگه:
_ حتما همه شون هم پسرن!
مارک: نگران نباش. ما هنوز برای اونکارا وقت زیاد داریم.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - شب
جونگیون که توی اتاقشون مخفی شده، پرده های اتاق رو کشیده و توی تاریکی نشسته، درحالی که غذای کنسرو شده ای رو میخوره با لپتابش داره برنامه ی تلویزیونی مخصوص شب کریسمس رو نگاه میکنه ولی از تنهایی کسل شده و به مینجون پیام میده "کجایی؟!" بعد از چند ثانیه بهش پیام میرسه "خونه مون... پیش مامان و بابام" جونگیون در جواب مینویسه "یعنی الان ججو هستی؟! خیلی تنهام ای کاش میشد با هم بریم بیرون." بعد زیر لب میگه:
_ چی دارم براش مینویسم؟! من که نمیتونم بیرون برم!
هر چی تایپ کرده بود رو پاک میکنه و بجاش براش میفرسته "خوش بگذره"

ججو
خارجی - حیاط منزل کیم - شب
 جونهو و مینجون با وجود برف سنگینی که در حال بارشه زیر آلاچیق نشسته اند. جونهو یه بطری از توی کاپشنش بیرون میاره و میگه:
_ اینو بنوشیم گرممون میشه.
مینجون ابروهاشو بالا میبره و میگه:
_ مگه میشه؟! مامان اینا میفهمن.
جونهو: دیروقت که همه خوابن میریم تو که  کسی نفهمه.
هر دو شروع میکنن به نوشیدن و جوک گفتن و خندیدن.
Junho - Minjun - Junbros - جونهو - مینجون
دختر بچه ی همسایه با مادرش وارد حیاط میشن، دختر بچه با دیدن لپهای مینجون و جونهو که از مستی سرخ شده، به مادرش میگه:
_ مامان چرا اون دوتا آرایش کردن؟
مادر با دیدن اون دو لبش رو میگزه و سریع داخل خونه میره. جونهو میزنه به پهلوی مینجون و میگه:
_ بدو در بریم... لو رفتیم.
دارن میدوئن که پای مینجون توی برفها لیز میخوره و با باسن به زمین میخوره. جونهو با دیدن پدرهاشون که از خونه بیرون میان، یدونه محکم به پشت مینجون میزنه و میگه:
_ حالا تعطیلات کوفتمون میشه.

سئول
داخلی - کافی نت - شب
مارک، جکسون و جینیونگ مشغول بازی مینی هاکی هستن. جکسون اول با جینیونگ بازی میکنه و ازش میبره ولی وقتی با مارک بازی میکنه در حین بازی هی حواسش به خنده ی مارک پرت میشه و بهش میبازه. آهی میکشه و رو به مارک میگه:
_ ایش... چرا باهام اینکارو میکنی؟! هی دارم بهت میبازم.
مارک با انگشت جکسون رو نشون میده و درحالی که مسخره ش میکنه میخنده. جکسون با لبخند کمرنگی به مارک چشم میدوزه، جینیونگ از حس و حال نگاه جکسون به مارک، متعجب میشه و با خوش میگه "اینقدر از مارک خوشش میاد؟! به من اینطوری نگاه نمیکنه!" همینطور که نگاهش از جکسون به مارک که میخنده میرسه، با خودش میگه "خب همه از خنده ی مارک خوششون میاد".  

داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - شب
نیکون درحالی که پاکت پولی در دست داره میخواد از در بیرون بره که با خودش میگه: "بهشون بگم؟!... اگه جونگیون، جونگ هیوجین نباشه که اهمیتی نداره، ولی اگه اون باشه پول خوبی نسیبم میشه!" برمیگرده و میخواد به اتاقکی بره که دو مرد قوی هیکل توش نشستن و عکسی جلوشونه از جونگیون که آرایش غلیظی داره و کنار مردی نشسته، نیکون با تردید یک قدم به جلو میذاره...

✿پایان قسمت دهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند: 
نیکون: شاید چون رازمو میدونی باهات احساس صمیمیت میکنم! 
مارک: شاید اشتباه میکنم! شاید اونطور که من فکر میکنم نیست! 
مینجون: الان هرچی برف اینجاس آب میشه، چرا اینطوری نگاه میکنی؟

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿09✿

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
وویونگ که کنارشون نشسته میگه:
_ آقای سو... من اومدنی جلوی در خوابگاه دیدمشون. حالشون خوب بود.
جیساب با تعجب میگه:
_ چرا خوابگاه؟!!!!!
کمی فکر میکنه و رو به هیوری، میگه:
_ یه لحظه مراقب بچه ها باش تا من بیام.

داخلی - خوابگاه - اتاق کنترل - شب
جیساب فیلم راهروهای خوابگاه رو نگاه میکنه و میبینه جونهو و مینجون بعد از خروجِ وویونگ وارد خوابگاه شدن و به اتاق 18 رفتن. فیلم رو جلو میزنه تا خروجشون رو ببینه اما چیزی از خروجشون ثبت نشده، با کلافگی دستی توی سرش میکشه و به مانیتور دوربین راهرویی که درب اتاق 18 توش نمایانه چشم میدوزه.

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جونهو و مینجون که از شوفاژخونه برگشتن، وارد اتاق میشن. مینجون میگه:
_ فکر کنم جیساب بهمون شک کرده. هنوز از اتاق کنترل بیرون نیومده، شاید منتظر اینه که ما از اتاق بیرون بریم.
جونهو کیفش رو توی کمد میذاره و چندتا قرص برمیداره و میگه:
_ زودباش دوربین رو درست کن بریم بیرون، الان بدتر بهمون شک میکنه، فکر میکنه اینهمه مدت ما توی اتاق داریم چیکار میکنیم!
مینجون توی موبایلش کدهایی رو تایپ میکنه و بعد از کمی میگه:
_ درست شد بیا بریم.

داخلی - خوابگاه - اتاق کنترل - شب
جیساب تا میبینه جونهو و مینجون از اتاق بیرون میان. سریع از اتاق بیرون میره.

 داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب
جیساب جلوی درب ورودی ایستاده، مینجون و جونهو به پایین پله ها میرسن. جیساب با غضب میگه:
_ چرا اومدید خوابگاه؟
مینجون با شرمندگی میگه:
_ ببخشید آقای سو که بهتون نگفتیم و اومدیم اینجا... جونهو قرص دلپیچه رو یادش رفته بود بیاره. اگه نخورش حالش بدتر میشه.
جیساب: یه قرص برداشتن اینقدر طول میکشه؟
جونهو: نمیدونستم کجا گذاشتمش، اینقدر گشتیم تا بلاخره توی توالت پیداش کردیم!
جونهو و مینجون نمیتونن خنده شون رو نگه دارن و خنده ی کوچیکی میکنن. جیساب با تأسف سرش رو تکون میده و میگه:
_ بریم.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
جیوون از در آمفی تئاتر وارد میشه. چندتا از دانش آموزان با هم میگن:
_ سلام خانم ها جیوون.
تکیون که روی اولین صندلیِ یکی از ردیفها نشسته و خوابه با صدای دانش آموزها چشمهاش رو باز میکنه با نزدیکتر شدن جیوون، کتاب شیمی که توی دستشه رو روی زمین رها میکنه. جیوون به تکیون نگاهی میکنه و بی اعتنا از کنارش رد میشه. تکیون همینطور که با ناراحتی بهش خیره شده کتاب رو از زمین برمیداره. مینجون و جونهو کنار مارک، جکسون و جینیونگ نشستن، جکسون از توی جیبش USB رو بیرون میاره و میگه:
_ راستی داشت یادم میرفت اینو برای شما آوردم.
مینجون میگیرش و میگه:
_ چی هست؟!
جکسون آرومتر میگه:
_ از همونا که دوست دارید، البته جدید نیست. پارسال دانلودشون کرده بودم.
جونهو لبخند شیطانی میزنه و میگه:
_ اوه، تو هم اینکاره بودی و ما نمیدونستیم.
جکسون میخنده و میگه:
_ الان نه، یه مدت زیاد نگاه میکردم... هر کدوم رو بیست بار دیدم. خب الان دیگه...
حرفش رو ادامه نمیده و فقط لبهاشو برمیگردونه.

برش به یک سال قبل
داخلی - مدرسه  - ظهر
جکسون با چندتا از همکلاسیهاش و بمبم دور هم جمع شدن. یکی از توی کیفش مجله ای سکسی بیرون میاره و همه با شوق درمورد اندام دختر توی مجله ابراز احساسات میکنن ولی جکسون به پسر توی عکس خیره شده، توی فکر فرو رفته. بمبم به پهلوی جکسون ضربه ای میزنه و میگه:
_ کجایی؟!
جکسون لبخند کمرنگی میزنه.

داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - شب
جکسون توی تختش نشسته و لپتاپش جلوشه، نفس عمیقی میکشه و چشمهاشو میبنده و آروم میگه:
_ من میتونم تغییرش بدم... (کمی جدی تر) من میتونم!
و ویدئوی پورنی رو پخش میکنه.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
زنگ ورزشه و دانش آموزان درحال بازی بسکتبال هستن. در همین حین توپِ پرت شده با سرعت داره به طرف بمبم میره و بمبم هم حواسش نیست، جکسون سریع میپره جلوی توپ و بمبم رو درآغوشش پنهان میکنه تا توپ بهش برخورد نکنه. وقتی به صورت بمبم که خیلی بهش نزدیکه نگاه میکنه، نگاهش روی لبهای بمبم متوقف میشه. با افسوس توی فکرش میگه: "چرا بعد از دیدن اون همه پورن هنوزم به بمبم این حسو دارم؟ چرا مثل بقیه ی دوستام نیستم؟!"  

برش به حال
 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
هر دانش آموزی مشغول یه کاریه، بعضی ها کتاب میخونن، بعضی ها سرشون با موبایلهاشون گرمه و بعضی ها هم خوابن. یهو روی پرده فیلمی شروع به پخش میشه. همه با تعجب بهش نگاه میکنن و خیلی ها از خوشحالی هورا میکشن. معلمها با کلافگی به دانش آموزها نگاه میکنن، جیساب میگه:
_ اگه دستم به این جادوگر برسه... (آهی میکشه) الان میرم اتاق فرمان و قطعش میکنم، نگران نباشید.
بیشتر دانش آموزها با نارضایتی آهی میکشن، چانسونگ میگه:
_ ایش خب حوصله مون سر رفته، حداقل بذارید فیلم نگاه کنیم.
و چند دانش آموز هم تأییدش میکنن. هیوری معلمها رو دور هم جمع میکنه و میگه:
_ اتفاقا شاید ایده ی بدی هم نباشه، سرگرم میشن و دردسر درست نمیکنن. 
معلما هم قبول میکنن و هیوری رو به دانش آموزها میگه:
_ به یه شرط میذاریم فیلم رو نگاه کنید، نباید شلوغ کنید.
همین لحظه همه ی دانش آموزها که به پرده خیره شدن با دیدن صحنه ی ترسناکی جیغ میکشن. هیوری نیم متر هوا میپره و به بقیه معلما میگه:
_ فکر نمیکنید دیدن این فیلم براشون خوب نباشه؟!
کوانگسو: مشکلی نیست، بچه کوچولو که نیستن.
هیوری لباشو برمیگردونه. به موبایل کوانگسو پیامی میاد و کوانگسو میگه:
_ تعمیرکارها رسیدن باید برم پیششون.
کوانگسو میره و بقیه به دیدن فیلم ادامه میدن و سر صحنه های ترسناکش مارک هی جیغ میکشه و بازوی جکسون رو میگیره، جکسون هم کاری جز تحمل کردن نمیتونه بکنه. جونهو و مینجون با هر بار ترسیدنِ دانش آموزها با هم شیطانی میخندن. یهو نگاه مینجون می افته به جونگیون که خمیازه میکشه و سرش رو به صندلی تکیه میده و چشمهاشو میبنده. جونهو، مینجون رو صدا میکنه و میگه:
_ هی هی به سکانس بوسه ش رسید.
مینجون بدون توجه، توی موبایلش کدهایی رو تایپ میکنه و فیلم قطع میشه. همه ی دانش آموزها با ناراحتی آه میکشن. جونهو آروم مینجون رو نیشگونش میگیره و میگه:
_ هی... چرا قطعش کردی؟!
مینجون: آخه بعضی از دانش آموزا خسته ن و میخوان بخوابن.
جونهو چشمهاشو جمع میکنه و مشکوکانه بهش نگاه میکنه. همه دانش آموزها دارن غر میزنن که جیوون از جاش بلند میشه و میگه:
_ خب دیگه، ساعت یازده رو گذشته... بخوابید فردا صبح کلاس دارید.
بعد از یک ساعت دانش آموزها خوابن و هاجیوون همینطور که از راه بین صندلی ها عبور میکنه بچه ها رو نظارت میکنه. وقتی به تکیون میرسه متوجه میشه پتو از روش کنار رفته، آروم پتو رو روش میکشه و میخواد بره که تکیون یهو دستش رو میگیره. جیوون سعی میکنه دستش رو از توی دست تکیون بیرون بکشه اما تکیون خیلی محکم نگهش داشته. جینیونگ که یواشکی نگاهشون میکنه موبایلش رو بیرون میاره و ازشون عکس میگیره. جیوون پاشنه ی کفشش رو روی پای تکیون میذاره محکم فشار میده اما تکیون همچنان دستش رو محکم گرفته، جیوون آهی میکشه، کنارش میشینه و آروم میگه:
_ میخوای اخراج بشی؟!
تکیون درحالی که با محبت توی چشمهاش نگاه میکنه، دستش رو کمی شل میکنه و جیوون آروم دستش رو بیرون میکشه.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - صبح 
هنوز تعدادی از دانش آموزها خوابن و بعضی ها هم از سالن بیرون رفتن. مینجون چشمهاشو باز میکنه و میبینه جونگیون در حال بستن موهاشه. سریع بهش پیام میده: "بعد از کلاسِ ظهر بیا کارگاه... باید روی بٌرد اصلی کار کنیم [شکلک لبخند]" منتظره که جوابش رو بده ولی جونگیون کیفش رو برمیداره و از سالن خارج میشه. مینجون با خودش میگه "باید رو در رو باهاش صحبت کنم" و میخنده. جونهو که چند لحظه پیش بیدار شده بهش نگاه میکنه و با تاسف سرش رو تکون میده. 

داخلی - مدرسه - راهرو - صبح    
نیکون همینطور که توی راهرو راه میره با موبایلش صحبت میکنه:
_ فکر میکنی بچه ام؟! نمیتونم برات پیداش کنم؟! گفتم بگو اسمش چیه؟ جونگ هیوجین؟!
همین لحظه داره توی راهرو میپیچه  که یهو به جونگیون برخورد میکنه. جونگیون که سرش پایینه میگه:
_ ببخشید.
Nichkhun - Jeongyeon - نیکون - جونگیون
تا سرش رو بالا میاره و نیکون رو میبینه لبخندش محو میشه و به راهش ادامه میده و نگاه نیکون هم همینطور دنبالش میره.

داخلی - خوابگاه - ورودی - صبح
جونهو و مینجون دارن به طرف در میرن، یرین که از کنارشون رد میشه میگه:
_ فیلم دیشب انتخاب کی بود؟! ایکاش بجای ترسناک، رمانتیک بود.
جونهو: اونوقت خدا میدونه وضع بچه ها چی میشد!
یرین: گفتم رمانتیک، نگفتم پورن که!!!
جونهو: این بچه ها برای یه سکانس بوسه شلوغش میکنن اونوقت میگی یه فیلم سرتاسر صحنه های رمانتیک رو نگاه میکردن و چیزی نمیشد؟!
یرین میخنده و میگه:
_ اوکی... تو درست میگی.
همین رو میگه و وارد خوابگاه دختران میشه. جونهو با کنجکاوی نگاهش میکنه و رو به مینجون میگه:
_ این یه چیزیش بودا!!!
مینجون: مثلا چی؟
جونهو: انگار داشت با منظور حرف میزد... انگار که چیزی میدونه!!
مینجون: ای زیادی حساس شدی، اون که چیزی نگفت... (میخنده) شاید ناراحتی چون از سلیقه ات خوشش نیومده.
جونهو: ولی بجاش بچه های دیگه خوب ترسیدن.

 داخلی - مدرسه - کارگاه - بعد از ظهر
جونگیون و مینجون روی برد کوچکی تمرکز کردن و بخاطر همین سرهاشون بهم خیلی نزدیکه. مینجون که داره شیوه ی کار رو توضیح میده، جونگیون هی به دهنش نگاه میکنه و حواسش جای دیگه ایه، با خنده ی مینجون به خودش میاد. مینجون میگه:
_ چیه؟! خیلی سخته؟!
جونگیون آهی میکشه و میگه:
_ یه بار دیگه توضیح میدی؟
مینجون دوباره توضیح میده ولی جونگیون که بازم گیج شده و نمیتونه روی صحبتهای مینجون تمرکز کنه، با کلافگی میگه:
_ چه خمیردندونی زدی؟
مینجون سرش رو بالا میاره و با تعجب بهش نگاه میکنه و با خودش میگه "یعنی چی؟! چرا یهو اینو میپرسه؟ اگه میخواد اغوام کنه پس چرا لحنش اینطوریه؟!!" لبخندی میزنه و صورتش رو به صورت جونگیون نزدیک میکنه و میگه:
_ چطور مگه؟ خوش بوئه؟ یا دندونام خیلی سفیده؟!
مینجون دندونهاشو نشون میده، لبخند کوچیکی روی لب جونگیون میشینه ولی پنهانش میکنه و میگه: 
_ مگه داریم تبلیغ خمیر دندون بازی میکنیم؟!
مینجون: منم همینو میگم!
جونگیون که باز با رایحه ی دلنشین مینجون هوش از سرش پریده، همینطور به لبهای مینجون خیره میشه، با نگاه جونگیون قلب مینجون میلرزه؛ با دوتا انگشتش چونه ی جونگیون رو میگیره و لبهاشو به لبهای جونگیون نزدیک و نزدیکتر میبره. کم مونده لبهاشون همدیگه رو لمس کنه که یهو جونگیون صورتش رو به طرف دیگه ای برمیگردونه و میگه:
_ هی... برو اونور!
مینجون عقب میره و با ناراحتی میگه:
_ حالا چرا عصبانی میشی؟! خوبه خودت بودی که شروعش کردی!
جونگیون چیزی نمیگه. مینجون همینطور که به کارش روی برد ادامه میده میگه:
_ یه بار میگی دوست باشیم! یه بار اغوام میکنی! 
اخمهای جونگیون توی هم میره. مینجون بهش نگاه میکنه و میگه:
_ خودتم میدونی! برای خودم به اندازه ی کافی سخت هست که فقط به عنوان دوست بهت فکر کنم پس خواهشا تو برام سختترش نکن.
جونگیون سرش رو پایین میندازه و میگه:
_ نمیخواستم ناراحتت کنم ولی خواهش میکنم تو هم سعی نکن به من از این نزدیکتر بشی... اونطوری تو برای من سختش میکنی.
یهو تکیون در رو باز میکنه و میگه:
_ هی شما اینجا بودید؟!...(دوتا برگه بهشون میده) اینا رو پر کنید، جون جیهیون داده.
مینجون برگه رو نگاه میکنه و میبینه در مورد بازدید از یک موزه س. جونگیون میگه:
_ میخواد ببرتمون موزه؟!
 تکیون: ایش میخواد یه چندتا مجسمه ت[...]ی نشونمون بده و یه سری خوضعولات به خوردمون بده.
تکیون همینطور که از در بیرون میره میگه:
_ دیگه به منم خبر نمیدید که کارگاه داریم، نه؟!
تکیون میره و جونگیون به مینجون نگاه معنا داری میکنه.

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جینیونگ، جکسون و مارک دارن بسکتبال بازی میکنن. جینیونگ هی کلک میزنه و نمیزاره اون دوتا توپ رو پرت کنن. جکسون به سختی توپ رو ازش میگیره و به طرف مارک که از سبد آویزون شده پرتاب میکنه و مارک هم توپ رو گل میکنه بعد از همون بالا با خوشحالی خودشو پرت میکنه توی بغل جکسون، جکسون هم که نمیتونه وزن مارک رو تحمل کنه روی زمین ولو میشه و مارک هم روش میوفته. جکسون بدون اختیار با محبت توی چشمهای مارک نگاه میکنه. با دیدن نگاه جکسون حس عجیبی به مارک دست میده، همین لحظه جینیونگ خودشو روی اونا میندازه و میگه:
_ حالا منو دور میزنید؟!
جکسون ادای خفه شدن در میاره و میگه:
_ دارم له میشم... لعنتی.
مارک که هنوز اون حس عجیب رو از جکسون دریافت میکنه، با لحن جدی میگه:
_ جینیونگ بلند شو دیگه!
جکسون که متوجه این تغییر رفتار مارک شده؛ برای لحظه ای قلبش مچاله میشه و با خودش میگه "باید بیشتر مراقب باشم" جینیونگ بلند میشه و میگه: 
 _ دیگه به من دستور ندیا!   
 جینیونگ یدونه پس گردنی به مارک میزنه و بخاطر همین صورت مارک به صورت جکسون برخورد میکنه. جکسون سریع مارک رو کنار میزنه، پای جینیونگ رو میگیره و جینیونگ زمین میخوره. جینیونگ با اخم نگاهش میکنه؛ جکسون میگه:
_ قیافه شو! بلد نیست عصبانی بشه!
هر سه میزنن زیر خنده ولی تا جکسون به مارک نگاه میکنه لبخند از روی لبش محو میشه و میگه:
_ مگه دماغت بود که به پیشونیم خورد؟!
مارک دستی به بالای لبش میکشه و انگشتاش خونی میشه. جینیونگ سریع دستمال بهش میده و میگه:
_ ببخشید، تقصیر منه.
 مارک: ولی وقتی جکسون داشت کنارم میزد، آرنجش خورد توی دماغم.
جکسون با تعجب میگه:
_ واقعا؟! من اینطوریت کردم؟! 
جینیونگ با ناامیدی به جکسون نگاه میکنه.

داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح
مارک همراه جکسون وارد میشه. کوانگسو سریع میگه:
_ بازم شما پسرا شیطونی کردید؟!
مارک و جکسون با تعجب به هم نگاه میکنن. کوانگسو ادامه میده:
_ کی این بلا رو سرت آورده؟!
جکسون: داشتیم بسکتبال بازی میکردم آرنجم خورد به صورتش.
کوانگسو: باشه، حرفت رو قبول میکنم. بیا بشین اینجا.
همین لحظه درب به صدا درمیاد. جونگیون در حالی که دستش رو به سرش گرفته، وارد میشه و میگه:
_ حالم خوب نیست میشه برام نامه بنویسید که به بازدید نرم.
کوانگسو: چی شده؟ سرت درد میکنه؟! چرا؟
جونگیون: دیشب خوب نخوابیدم، داشتم درسهامو مرور میکردم. فکر نمیکردم سردرد بگیرم.
کوانگسو: چند بار گفتم، سلامتی از همه چیز مهمتره! حالا این قرص رو بخور اگر نیم ساعت دیگه حالت بهتر نشد، به معلمت میگم باید استراحت کنی.
جونگیون: ممنون.
جونگیون طوری وانمود میکنه که قرص رو خورد ولی یواشکی میزارش توی جیبش و روی تخت دراز میکشه. تکیون وارد میشه و رو به کوانگسو، میگه:
_ من حال ندارم برم بازدید... میخوام اینجا بخوابم.
و به طرف تخت خالی میره. کوانگسو یدونه به پشتش میزنه و میگه:
_ چرا امسال اینطوری شدی؟! کارت فقط همینه... باشه بخواب.

داخلی - اتوبوس - نزدیک ظهر
چانسونگ میخواد کنار نیکون بشینه اما مینجون که صندلی کنارشون نشسته میگه:
_ اینجا نشین، جای جونگیونه.
چانسونگ: جونگیون قرار نیست بیاد... همین چند دقیقه پیش دیدم که به خانم جون جیهیون گفت سرش درد میکنه و نمیتونه بیاد.
نیکون که حرفهای چانسونگ رو شنیده، میگه:
_ یعنی موند مدرسه؟!
چانسونگ: آره داره توی اتاق پزشک استراحت میکنه. 
جونهو که کنار مینجون نشسته، میگه:
_ تا برگردیم بعد از ظهر شده، میخوای تو هم بمون.
مینجون موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و میگه:
_ مزاحم استراحتش نمیشم.
و روی تصویر دوربین اتاق پزشک میزنه و با اینکه پرده ی تخت کشیده شده ولی کمی از چهره ی جونگیون که توی تصویر پیداس رو تماشا میکنه. 

داخلی - مدرسه - استخر - بعد از ظهر
دانش آموزان در حال تمرین و آموزش شنا هستن. جکسون از زیر آب بیرون میاد همین لحظه چشمش میافته به مارک که لبه ی استخر نشسته و داره استراحت میکنه، ناخودآگاه نگاهش روی خال سینه ی مارک متوقف میشه.
Mark - Jackson - Markson - مارک - جکسون - مارکسون - جارک
مارک، جکسون رو صدا میکنه اما جکسون متوجه نمیشه، مارک با تعجب نگاه جکسون رو دنبال میکنه و میفهمه داره به سینه ش نگاه میکنه.     

داخلی - اتوبوس - بعد از ظهر
بازدید از موزه تموم شده و دانش آموزها دارن وارد اتوبوس میشن. مینجون موبایلش رو از توی جیبش بیرون میاره و دوباره دوربین اتاق پزشک رو نگاه میکنه ولی میبینه جونگیون دیگه اونجا نیست. با نگرانی بهش پیام میده "کجایی؟ حالت خیلی بده؟"

خارجی - حیاط مدرسه - بعد از ظهر
دانش آموزان کلاس دوم که از بازدید برگشتن وارد حیاط میشن. یرین روی یکی از صندلی های جلوی در خوابگاه نشسته تا جونهو رو میبینه سریع براش دست تکون میده. جونهو جلو میره و میگه:
_ چرا اینجا نشستی توی این سرما؟!
یرین: منتظرتون بودم. مینجون کو؟!
جونهو: مینجون زودتر اومد، ندیدیدش؟!
یرین سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ خودش پیامک داد که اینجا منتظرتون باشم!

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیروانی - بعد از ظهر 
جونگیون روی تختش دراز کشیده که صدای ضربه زدن به شیشه ی پنجره رو میشنوه. با تعجب به طرف پنجره ی روی سقف نگاه میکنه و با دیدن چهره ی مینجون دهنش باز میمونه. مینجون با علامت میگه "پنجره رو باز کن، بیام تو" جونگیون سریع پنجره رو باز میکنه و میگه:
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
مینجون میپره توی اتاق، بدون درنگ جونگیون رو در آغوش میگیره. 
   
✿پایان قسمت نهم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
مینجون: نگو که با کاری که کردم دوستیمون خراب شد؟!
 
 مارک: به روی خودت نیار که الان چی دیدی. اوکی؟!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲۸, جمعه

Out Of Control - خارج از کنترل ✿08✿

خارجی - حیاط مدرسه - ظهر   
جونگیون که خبر هویت جادوگر رو خونده با تعجب میگه:
_ غیرقابل باوره! یعنی من تمام این مدت با جادوگر مدرسه بودم و نمیدونستم؟!
سریع به طرف ساختمان مدرسه میره.

داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - ظهر
مینجون و جونهو رو به روی جیساب میشینن. جیساب میگه:
_ این شایعه حقیقت داره؟!
مینجون: اصلا نمیدونم کی همچین فکری به سرش زده! چرا من؟! چرا باید این کارا رو بکنم؟!
جونهو: اگه اون طرف راست میگفت که برای حرفهاش دلیل و منطق درست و حسابی میاورد. یکی بیاد و بگه مینجون جادوگره شما هم همینطوری باور میکنید؟! 
جیساب: ولی باید پیگیری کنیم.
مینجون میخواد چیزی بگه که جونهو زودتر میگه:
_ هرموقع مدرک و دلیل داشتید که مینجون جادوگر مدرسه س بعدا اینطوری ازش بازجویی کنید.
جیساب: اصلا تو چرا باهاش اومدی؟ من فقط میخواستم با مینجون صحبت کنم.
جونهو با نا امیدی میگه:
_ میدونم که شما فقط میخواید جادوگر رو پیدا کنید و اخراجش کنید. ولی فقط یه تهمت نمیتونه باعث اخراج مینجون بشه. همینکه نگاه بچه ها بهش عوض شده خیلیه اگه بیشتر ادامه بدید میتونه برای تهمت زدن بهش ازتون شکایت کنه.   
جیساب: زیاد شلوغش نکن پسر. فقط چندتا سوال میخوام ازش بپرسم. بی دلیل هم کسی رو اخراج نمیکنیم.
جونهو دست مینجون رو میگیره، بلندش میکنه و میگه:
_ پس اول ببینید اون پست رو کی گذاشته، چقدر حرفش صحت داره. بفهمید کی بوده که میخواسته مینجون اخراج بشه.
مینجون: من با جونهو موافقم، باید اول بفهمیم کی و چرا این شایعه رو پخش کرده.
همین لحظه هیوری با عجله وارد اتاق میشه و میگه:
_ آقای سو جیساب دارید چیکار میکنید؟! ( رو به جونهو و مینجون) شما از اتاق بیرون برید.
جونهو و مینجون از اتاق بیرون میرن. هیوری میگه:
_ اصلا فکر کردید؟ آخه آدم بخاطر یه شایعه از بچه ها که سوال نمیکنه... میخوای اعتمادشون رو بهمون از دست بدن؟!.. میخوای ناامیدشون کنی؟! باید بدونن که ما بهشون اعتماد داریم.
جیساب: ولی ... مینجون توانایی های جادوگر بودن رو داره.
هیوری: چون توی خیلی چیزا خوبه دلیل نمیشه که اینطوری بهش تهمت بزنید... واقعا ازتون ناامید شدم.
جیساب: شما درست میگی، جادوگر باید قابلیتهاشو پنهان کرده باشه که مخفی بمونه. احتمالا مینجون نیست.   
  
داخلی - مدرسه - راهرو - ظهر 
جونگیون که جلوی در کلاس ایستاده با دیدن مینجون سریع به طرفش میره و میگه:
_ نیم ساعته دارم دنبالت میگردم... کجا بودی؟
با دیدن نگرانی جونگیون لبخند کوچکی روی لب مینجون میشینه. جونگیون میگه:
_ خوشحالی؟! (با طعنه) منم اگه جادوگری بلد بودم خوشحال میشدم!
مینجون: ای بابا من جادوگر نیستم... معلوم شد منو خوب نمیشناسی.
جونگیون: واقعا؟!
مینجون: به دوستام هم باید توضیح بدم که من جادوگر نیستم! ایش باید بفهمم کی بوده که اینطوری بدنامم کرده.
جونگیون: چه بدنامی؟! جادوگر مدرسه که باحاله!
مینجون: آره، فقط اگه مدرسه قصد اخراج کردنش رو نداشت.
جونهو همینطور که با موبایلش صحبت میکنه بهشون نزدیک میشه، تماس رو قطع میکنه و رو به مینجون میگه:
_ مارک هم نگرانت شده! گفت اگه کمک خواستیم بهش بگیم! چقدر این پسر شیرینه.

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - ظهر 
جونگیون سر تخته در حال حل کردن مسئله ی ریاضی هستش. با ناراحتی با خودش میگه " ایش... کس دیگه ای نبود حتما منو باید انتخاب میکرد!!!... اصلا یادم نمیاد فرمولش چی بود، لعنتی" زنگ تفریح به صدا درمیاد. معلم میگه:
_ کی این مسئله رو حل کرده که بتونه به جونگیون هم راه حلش رو یاد بده؟!
مینجون دستش رو بالا میبره. معلم با اشاره ی سر قبول میکنه و از کلاس بیرون میره. جونگیون به طرف میزش میره و داره وسایلش رو جمع میکنه که مینجون روی صندلیش میشینه و میگه:
_ مگه نمیخوای یاد بگیری؟!
جونگیون: اه... همیشه از این مبحث بدم میومد.
مینجون با تعجب میگه:
_ مگه قبلا این مبحث رو گذروندی؟!
جونگیون بعد از کمی مکث میگه:
_ ایم... قبلا توی کلاس خصوصی معلمم جلو جلو درس میداد.
مینجون در حالی که شروع میکنه به نوشتن میگه:
_ هرچقدرهم ازش بدت بیاد بلآخره باید یاد بگیریش.
همین لحظه جونگیون میگه:
_ واو... چه انگشتای جذابی داری!... شبیه انگشتای هنرمنداس.
مینجون برای لحظه ای مات و مبهوت به جونگیون نگاه میکنه، چانسونگ یهو دستش رو میندازه روی شونه ی جونگیون و در حالی که دستش رو بهش نشون میده میگه:
_ انگشتهای من جذاب نیستن؟! از اون هنرمندترم ها!
جونگیون لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ مگه باهم دوستیم که باهام اینطوری رفتار میکنی؟!... ( به عقب هلش میده) برو کنار.
چانسونگ با تأسف سرش رو تکون میده و میگه:
_ نچ نچ نچ... چه بد اخلاق.      

داخلی - مدرسه - راهرو - بعد از ظهر 
یرین به طرف کمدهای دانش آموزان میره که قبل از اینکه بپیچه توی راهرو صدای جیساب رو میشنوه که میگه:
_ بر چه اساسی اون پست رو گذاشتید؟!
همین لحظه یرین میایسته. جیساب ادامه میده:
_ چه مدرکی دارید  که ثابت کنه مینجون جادوگره؟!
یرین یواشکی از پشت دیوار نگاه میکنه تا ببینه که جیساب با کی داره صحبت میکنه. جیساب رو روبروی سوهیون و سونگجین میبینه. سوهیون میگه:
_ فقط اون میدونست که ما چیکار میکنیم.
جیساب: منظورت چیه؟
سوهیون و سونگجین هردو با هم در یک زمان صحبت میکنن که سوهیون میگه:
_ خودش همدستمونه.
ولی سونگجین میگه: 
_ پارسال اذیتش کردیم.
همین لحظه سوهیون با غضب به سونگجین نگاه میکنه. جیساب دستی به سرش میکشه و میگه:
_ حرف کدومتون رو باید باور کنم؟!
سوهیون: هرکدوم که دوست داری، من که اخراج شدم.
سوهیون با پا به ساق پای سونگجین ضربه ای میزنه و میره. سونگجین هم با ناراحتی میخواد بره که جیساب دستش رو میگیره و میگه:
_ اگه مینجون رو پارسال اذیت کردید پس چرا الان داره لوتون میده؟! اگه حقیقت رو بگی کاری میکنم اخراج نشی.
سونگجین با بغض میگه:
_ سوهیون خوشش نمیومد که اونا همیشه بچه های برتر مدرسه هستن. میخواست هر جور که شده مینجون هم با ما اخراج بشه.
جیساب: مطمئنی مدرکی نداشت؟!
سونگجین: خودش بهم گفت که اینطوری پست بذارم تا مینجون بچه بده ی مدرسه بشه.
جیساب پوزخندی میزنه و میگه:
_ سوهیون فکر کرده مدرسه بچه بازیه؟! مگه ما بدون دلیل قانع کننده کسی رو اخراج میکنیم؟ 
یرین به دیوار تکیه میده و چشمهاشو میبنده و نفس راحتی میکشه. جیساب ادامه میده:
_ حسم میگفت که مینجون همچین پسری نیست، پس سونگجین یه کاری کن... باید دوباره پست بذاری و بگی که دروغ گفتی و معذرت خواهی کنی... منم با مسئولین حرف میزنم تا بهت آسون بگیرن و اخراجت رو موقت کنن.

داخلی - مدرسه - آزمایشگاه - بعد از ظهر
دانش آموزان کلاس اول هر کدوم سر میز آزمایش خودشون ایستادن. روی هر میز چندتا ظرف هست. ها جیوون همینطور که یکی از ظرفها توی دستشه میگه:
_ این (H2 O2) یا هیدروژن پراکسیده... اول این رو توی ارلن خالی کنید. 
همه ی دانش آموزها هیدروژن پراکسید رو داخل ارلنهای روی میزشون میریزن. جیوون ادامه میده:
_ حالا ظرف دوم رو بردارید که داخلش مایع ظرفشویی هستش و اینو با هیدروژن پراکسید مخلوط کنید. برای جذابتر شدن این آزمایش رنگ غذا هم آوردم... هررنگی که دوست دارید رو از روی میز من بردارید.
دانش آموزها بطرف میز جیوون میرن و هرکدوم یه رنگ برمیدارن. جکسون و مارک در یک زمان دستشون رو به سمت رنگ فیروزه ای میبرن. هر دو با لبخند بهم نگاه میکنن.
Mark - Jackson - Jinyoung - Markson - مارک - جکسون - جینیونگ
همین لحظه جینیونگ فیروزه ای رو برمیداره و میگه:
_ رنگها تموم شد! دارید چیکار میکنید؟!
یرین که رنگ زرد رو برداشته به عینک محافظ آزمایشگاهی جینیونگ که هنوز توی جیبشه نگاه میکنه، میگه:
_ عینکت رو نمیزنی؟ خطرناکه!
جینیونگ عینک رو میزنه و میگه:
_ درسته! 
جیوون: خب دیگه رنگ ها تموم شد، هر کسی نتونست برداره هم اشکالی نداره. حالا یک قاشق از مخمر رو با آب گرمی که توی ظرف مقابلتون هست قشنگ مخلوط کنید و با احتیاط توی ارلن بریزید.
همه ی دانش آموزها مخمر رو اضافه میکنن و بعد از 2 ثانیه یهو کف زیادی مثل فواره از توی ارلنهاشون به هوا میره و همه جیغ میزنن. جیوون با تعجب به کفهایی که هنوز از توی ارلنها بیرون میاد و همه جا رو کثیف کرده، نگاه میکنه و سریع میگه: 
_ کی امروز مسئول چیدن میزها بود؟
یکی از دانش آموزها دستش رو بالا میبره. جیوون با عصبانیت میگه:
_ مگه بهت نگفته بودم هیدروژن پراکسید 20 بیاری؟! این چه وضعیه؟
دانش آموز: ببخشید... ولی امروز که اومدم توی آزمایشگاه یکی از قبل میزها رو چیده بود.
یهو همهمه ای توی کلاس ایجاد میشه. جیوون با تاسف میگه:
_ اگه بی توجهی کرده بودی امکان داشت ببخشمت ولی از زیر مسئولیت شونه خالی کردی! تا یک هفته حق نداری بیای سر کلاس من. فهمیدی؟
یکی از دانش آموزها میگه:
_ یعنی کار جادوگر بوده؟! کیم مینجون رو میگم!
یرین: احتمالا کار جادوگر بوده ولی... (سریع موبایلش رو نشون میده) ببینید... این پست رو 5 دقیقه پیش گذاشتن.
همه ی دانش آموزها پست سونگجین که اعتراف کرده مینجون جادوگر نیست و فقط به دلیل خصومت شخصی این تهمت رو بهش زده، میخونن و بار دیگه همهمه ای ایجاد میشه. جیوون با صدای بلند میگه:
_ حرف اضافه نزنید... سریع وسایل و اتاق رو به کمک همدیگه تمیز کنید. 

داخلی - مدرسه - استخر - عصر
استخر خلوته و فقط 4 تا از دانش آموزها درحال شنا کردن هستن. مارک از آب بیرون میاد و داره به سمت رختکن میره که یوگیام جلوشو میگیره و میگه:
_ توی مسابقات شنا شرکت میکنی؟!
مارک با لبخند میگه:
_ فقط برای سرگرمی شنا میکنم.
یوگیام: ولی خیلی ماهری که؟!!! ای کاش میومدی توی تیم شنا.
مارک: آخه دوست ندارم حرفه ای انجامش بدم.
یوگیام: خیلی حیف شد. خیلی خوب میشد اگه توی مسابقه شرکت میکردی. اونطوری حداقل میدونستم یه رقیب خوب دارم! 
مارک میخنده و میگه:
_متاسفم، من دیگه باید برم، تیم نمایش خیلی سختگیرن.
مارک داره میره که یوگیام با صدای بلند میگه:
_ مطمئنم توی تیم شنا موفقتر بودی ولی تیم نمایش هم برات خوبه، خوش قیافه ای!
مارک روشو برمیگردونه و لبخندی میزنه.

داخلی - مدرسه - کلاس 2 - عصر
جونهو مقابل مینجون میشینه و میگه:
_ هنوزم همه درمورد تو حرف میزنن... حالا چیکار کنیم؟!
مینجون: هیچی. فقط نادیده شون میگیریم. بعد از یه مدت اوضاع خودش آروم میشه.
 جونهو: باورم نمیشه جونگیون هم بهت شک داشت!
مینجون با اعتماد به نفس میگه:
_ خودش هم نمیدونه ولی عاشقم شده.
جونهو: فکر کنم بیشتر از جادوگر خوشش بیاد. اگه بهش میگفتی که جادوگری شیفته ات میشد. 
مینجون یدونه پس گردنی به جونهو میزنه.  

داخلی - مدرسه - کتابخانه - عصر
جونگیون داره توی کتابخانه دنبال کتابی میگرده که حس میکنه کسی داره یواشکی نگاهش میکنه. خودش رو به ندونستن میزنه ولی با دقت حواسش به اطرافش هست اما کسی که زیرنظر داشتش یهو غیبش میزنه. جونگیون توی فکرش میگه "مطمئنم منو زیر نظر داشت!!! پسر بود!!! کی میتونه باشه؟!!" با ترس به اطرافیانش نگاه میکنه.    
داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب
جینیونگ از در توالت بیرون میاد و میبینه جونهو و مینجون هرکدوم روی تختشون خوابیدن. مارک هم پتوش رو جلوش روی زمین گذاشته و جکسون کنارش نشسته. جینیونگ میگه:
_ مارک دستت درد نکنه پتوت رو میخوای بدی به من؟
جکسون: اگه بدیم به تو پس خودمون چی بکشیم؟
مارک: باید سه تایی بکشیم.
جینیونگ لبهاش رو برمیگردونه و همینطور که به سمت در میره میگه:
_ پس من میرم اتاق خودم. 
میخواد در رو باز کنه اما متوجه میشه قفله. با ناراحتی میگه:
_ آخه مگه زوره؟ نمیخوام باهاتون یه پتو بکشم.
جکسون و مارک با شیطنت به طرف جینیونگ میرن و زیر بازوهاشو میگیرن و به طرف رخت خواب میکشنش. در همین حین دست مارک روی دست جکسون قرار میگیره، جکسون حس میکنه یهو بدنش گر گرفته و قلبش شروع به تند تپیدن میکنه. مارک درحالی که میخنده میگه:
_ جکسون، محکم بگیرش.
جکسون سعی میکنه احساسش رو نادیده بگیره، جینیونگ رو به زور به رخت خواب میرسونن. جینیونگ دراز میکشه و میگه:
_ باشه، باشه... قبول. (رو به جکسون) فقط بذار من کنار بخوابم.
جکسون یه نگاه به مارک و یه نگاه به قلبش که هنوز داره تند میزنه میندازه و سریع میگه:
_ ای... زرنگی، میخوای پتو رو از روی خودت کنار بزنی؟! باید وسط بخوابی.

داخلی - مدرسه - غذاخوری - ظهر 
مینجون ، جونهو، جینیونگ، جکسون و مارک سر میزی نشستن. یرین درحالی که ظرف غذاش دستشه، دنبال جای دنجی میگرده. مینجون به پهلوی جونهو ضربه ای میزنه و میگه:
_ این همون دختره س که اشتباه گرفته بودیم... صداش کن اینجا بشینه.
جونهو با بی میلی در حالی که اسم یرین رو صدا میزنه براش دست تکون میده و میگه:
_ بیا، اینجا یه جا هست.
یرین بهشون نگاهی میکنه و با لبخند کنارشون میشینه. مینجون یه کوپن غذا جلوی یرین میذاره و میگه:
_ غذا مهمون من.
یرین: قبلا به جونهو گفتم که بخشیدمتون.
مینجون: بلآخره باید برای بخشیدنمون ازت قدردانی بکنیم... (آرومتر ادامه میده) حداقل به عنوان یه طرفدار.
یرین سرش رو به جونهو نزدیک میبره و آروم میگه:
_ راستی کدوم فیلمم رو دوست دارید؟ البته نمیشه گفت فیلم من.
جونهو: درسته هیچوقت شخصیت اصلی نبودی اما حضورت توی فیلم مهم بوده.
مینجون: اون فیلمه... (کمی فکر میکنه) جادوگر شهر از... خیلی خوب بود.
یرین لبخندی میزنه و میگه:
_ آرزوم این بود که جادوگری بلد بودم.
جونهو و مینجون بهم لبخند خشکی میزنن. همگی در حال غذا خوردن هستن که جینیونگ میگه:
_ همه چیز این مدرسه خوبه ها، فقط... ای کاش خوابگاه دخترا و پسرا جدا نبود.
همه متعجب میشن، جکسون میگه:
_ دانشگاهشم جداس، چه برسه به اینجا.
جینیونگ: ای بابا اینطوری که جدا میکنن بچه ها بیشتر حریص و کنجکاو میشن. 
جونگیون که تازه رسیده همینطور که سر میز میشینه میگه:
_ چه فکری توی سرت داری شیطون؟!
جونهو: میخواد شبا بره دم در اتاق دوست دخترش!
جینیونگ: ایش... دوست دخترم کجا بود؟! فقط اینکه هر گوشه ی مدرسه میبینی یه دختر و پسر دارن همدیگه رو بوس میکنن خیلی زننده س!
مارک با تعجب میگه:
_ واقعا؟! توی مدرسه ی ما؟ اینجا که پر دوربینه!
جینیونگ: پسر تو چه سر به زیری! یعنی تا حالا ندیدیشون؟
مارک شونه هاشو بالا میندازه. یرین میگه:
_ من با جینیونگ موافقم.  
مینجون: من که فکر نمیکنم اونطوری هم اوضاع فرقی بکنه.
جونگیون آروم به مینجون میگه:
_ درسته... خودم چند وقت پیش دیدم یه پسر اومده بود خوابگاه دخترا!
مینجون سریع میگه:
_ هیس... صداش رو در نیار.
جونگیون: میشناسیش؟!
مینجون: بهتره همیشه نادیده بگیریش.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروانی - شب
یرین و جونگیون هر دو پتو روشون کشیدن و از سرما میلرزن. جونگیون میگه:
_ پس کی شوفاژها درست میشه؟! همینطوری هم که داره برف میاد!
یهو صدای هیوری از بلندگوهای ساختمان پخش میشه: 
"همه ی دانش آموزان توجه کنید، شوفاژهای خوابگاه خراب شده و تا فردا طول میکشه تعمیر بشه. پتو برای خواب بردارید و همگی تا ده دقیقه ی دیگه جلوی سالن آمفی تئاتر باشید، آقای سو جیساب منتظرتونه."

داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
همه ی دانش آموزها جمع شدن، جیساب دم در ایستاده و جلوی اسم کسانی که وارد سالن میشن رو تیک میزنه. مینجون و جونهو نشستن و سرشون رو به هم تکیه دادن. مینجون با لبخند میگه:
_ خب، با این آشوب فکر میکنی میتونیم بخوابیم؟!
جونهو: یه لحظه صبر کن، الان بهت یه چیزی میدم که توی این سر و صدا هم راحت خوابت ببره.
جونهو میخواد توی کیفش دست بکنه که یهو با تعجب اطراف رو میگرده و با استرس میگه:
_ آخ کیفم رو جا گذاشتم.
مینجون: کجا؟!
جونهو آروم میگه:
_ شوفاژ خونه!
مینجون: تا کسی پیداش نکرده برو بردارش.
جونهو سرش رو با دوتا دست میگیره و میگه:
_ دارم دیوونه میشم.
از جاش بلند میشه، مینجون میگه:
_ من هواتو دارم... برو.
جونهو به طرف جیساب میره و میگه:
_ میشه برم دستشویی؟ از سر شب دلپیچه دارم.
جیساب، مینجون رو صداش میکنه. مینجون به طرفشون میاد، جیساب میگه:
_ دوستت حالش خوب نیست باهاش برو.
مینجون: خودش هم میتونه بره.
جیساب: ای... وقتی میگم برو یعنی برو، اگه تنهایی چیزیش بشه من باید جوابگو باشم.

خارجی - مدرسه - حیاط - شب
جونهو و مینجون دارن وارد خوابگاه میشن که یهو با وویونگ رو به رو میشن. جونهو و مینجون خشکشون میزنه.
Minjun - Junho - Wooyoung - جونهو - مینجون - وویونگ
 وویونگ میگه:
_ هیچکی تو خوابگاه نیست! بقیه کجان؟
جونهو که متوجه شده وویونگ از چیزی خبر نداره نفس راحتی میکشه و میگه:
_ آهان تو توی کتابخونه بودی! شوفاژهای خوابگاه خرابه، همه رفتن سالن آمفی تئاتر. تو هم زودی برو.
وویونگ: باشه.
وویونگ ازشون دور میشه. مینجون میگه:
_ داشتیم لو میرفتیم. 

داخلی - خوابگاه - شوفاژخانه - شب
جونهو و مینجون با هم وارد میشن و جونهو سریع کیفش رو از گوشه ی شوفاژخانه برمیداره. مینجون میگه:
_ حواست کجا بود که کیفت رو یادت رفته بود؟!
جونهو: اینقدر گفتی این پیچو باز کن، اون سیمو قطع کن، فلان کارو بکن که حواس برام نموند.
مینجون: بیخیال... باید الان حواسمون باشه که توی دوربین نیوفتیم.

 داخلی - مدرسه - سالن آمفی تئاتر - شب
جینیونگ کنار مارک و جکسون میشینه و میگه:
_ فکر کنم امشب خوابم نبره.
جکسون: میخوای دخترا رو دید بزنی؟
جینیونگ: نه بابا میترسم یکی از این دخترا عاشقم بشه. آخه وقتی خوابم از همیشه جذابترم.
مارک و جکسون به خنده میوفتن. مارک میگه:
_ خب بزار عاشقت بشن. عشق که جرم نیست.
جکسون همینطور به مارک خیره شده، جمله ی "عشق که جرم نیست" هی توی گوشش تکرار میشه. جیساب و هیوری دانش آموزها رو زیر نظر دارن، هیوری میگه:
_ این یکی کار جادوگر رو درک نمیکنم. آخه خیلی خوابم میاد، مجبور شدم به هاجیوون زنگ بزنم بیاد کمک.
جیساب: خوب کاری کردی منم به لی کوانگسو میگم بیاد... راستی مینجون و جونهو دیر کردن. نکنه چیزشون شده باشه! 
وویونگ که کنارشون نشسته میگه:
_ آقای سو... من اومدنی جلوی در خوابگاه دیدمشون. حالشون خوب بود.
جیساب با تعجب میگه:
_ چرا خوابگاه؟!!!!!  


✿پایان قسمت هشتم✿

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند:
جکسون: من میتونم تغییرش بدم... (کمی جدی تر) من میتونم. 
 مینجون: یه بار میگی دوست باشیم! یه بار اغوام میکنی!